مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

وقتی از توی دوربین دیدم طرف پی ان دی رو نگرفت و‌ رفت و از مجیدی هم صحبتی یا نکته ای نرسید که بگه چیشده توی ماشین، به عاصف گفتم:

+ خب چرا معطلی پسسس؟ صداش کنید ببینید چیشده و چرا طرف پی ان دی رو نگرفته و از ماشین پیاده شده رفته ؟!!

همزمان می دیدم و می شنیدم که حاجی داره صدا میزنه با گوشی خودش به گوشیه ریزی که توی گوش مجیدی بود. هی میگفت:


فهرست - قسمت قبل


«مجیدی. مجیدی؟ مجیدی چرا جواب نمیدی. مجیدی با تو هستم. مجیدی صدای من و داری؟ مجیدی صدای من و می شنوی جوابم و بده.اه. مجیدییییی. جواب بده..»

اینطور که معلوم بود مجیدی جواب نمیداد.

به عاصف گفتم:

+ عاصف شک نکن زدنش. به بچه ها بگو برن سمت ماشین. به حاجی بگو تیم رهگیری رو  فعالش کنه. برن دنبال موتور سوار به طور نامحسوس. خروجی های اکباتان و با دوربین های امنیتی تشکیلات چک کنید. فورا تموم معابر و خلوت کنید. به بچه های رهگیری بگو کسی حق درگیری نداره. فقط تعقیبش کنند و محل اختفا رو پیدا کنند. به گشتی های توی شهر که از بچه های خودمون هستند بگو همه در آماده باش کامل باشن تا دو تا تیم رهگیری اگر گمش کردن، تیم های بعدی در شهر و همچنین نزدیکترین نیروها وارد کار بشن. الان اول از همه بفرست چند نفر رو سمت مجیدی.

- چشم عاکف جان. دریافت شد.

عاصف فوری بی سیم زد و گفت: «واحدها همه به سمت ماشین مجیدی. از 034 به کلیه واحدهای مستقر در میدان عملیات. همه عازم بشن سمت ماشین مجیدی. بهزاد و سیدرضا (پرادو) و علی اکبر و امیر (زانتیا) برن دنبال موتور سوار. به هیچ عنوان بهش نزدیک نمیشید. لحظه به لحظه گزارش وضعیت و اعلام میکنید. حسین و محمد (سمند) برن سمت ماشین مجیدی. بقیه واحدها در حالت استندبای بمونن.»

از توی مانیتور داشتم میدیدم که دو تا از بچه هامون که با سمند بودن، رفتن سمت ماشین مجیدی. پیاده شدن و فوری رفتن سمتش. دیدم در رو باز کردند.

به عاصف گفتم: «چخبره اونجا؟ پِیجِشون کن بچه های اونجا رو فوری.»

عاصف هم بی سیم زد و به یکیشون گفت: «چخبره توی ماشین.»

بچه ها بهش جواب دادند: «مجیدی رو زدند. تیر زدن نزدیک گردنش. داره خس خس میکنه.»

یه لحظه نزدیک بود ارتباطم با تهران قطع بشه. هم صدا و هم تصویر. که خدا رو شکر بخیر گذشت.

دیدم از توی مانیتور و شنیدم که عاصف بلافاصله بی سیم زد:

از مرکز 034 به اورژانس ویژه. اورژانس ویژه صدای من و داری؟ فوری یه آمبولانس بفرستید به موقعیت الف 256 (الف دویست و پنجاه و شش). یه مجروح داریم که تیر خورده و وضعیتمون توی اکباتان حالت حساس و حیاتی هست.

به عاصف گفتم: «عاصف مگه نزدیک محل عملیات آمبولانس مستقر نکردید؟»

گفت: «چرا مستقر هست، ولی تو صحنه نیست. پونصد متر عقبتر بوده که کسی شک نکنه. خیابونا رو هم خلوت کردیم. راه هایی که به ورودیه محل قرار می خورد و از زمان دریافت خبر، مسدود کردیم.»

قشنگ داشتم فیلم و که تصویربردار از پشت بوم میگرفت و زوم کرده بود و میفرستاد روی مانیتور مرکز 034 و اونجا هم میفرستاد روی مانیتور من توی دفتر فیروزفر توی چالوس میدیدم. خیلی دلم به حال مجیدی سوخت. آمبولانس چهل ثانیه بعد از بی سیم زدنِ عاصف که پانصدمتر عقبتر از میدان عملیات بود رسید. مجیدی رو با برانکارد بردنش و سوار آمبولانس کردن، و یه تیم مراقبت رفت همراش بیمارستان تا توی بیمارستان شناسایی نشه و دشمن نخواد بهش آسیب بزنه.

من مونده بودم که چرا زدنش. یه احتمال اومد توی ذهنم که بهتون نمیگم. بعدا خودتون می فهمید. انقدر حرص میخوردم تموم معدم درد گرفته بود و رفلاکس گرفته بودم. به عاصف گفتم:

+ پس بچه های ضدجاسوسی اونجا دارن چه غلطی میکنند، که عرضه ندارن یه جاسوس رو دستگیر کنند.
حتما من باید توی این وضعیت خودم پاشم بیام تهران؟ تا چهارتا ارشدترین های ضد جاسوسی رو بشورم بزارم روی بند، تا همه بفهمن چخبره؟

- بی کله بازی در نیار عاکف. داستان میشه واست. این جا ده تا سوراخ سمبه داره. هرکی هم داره کار خودش و میکنه.

+ آره همه دارن کار خودشون و میکنن ولی خروجی تموم کاراشون شده تا این لحظه اینی که می بینی. شده این که خبرای سکوی پرتاب بیرون درز کنه. دشمن اسم دانشمندانمون و میخواد. زنه من و گروگان گرفته. میاد دانشمند و جوون مملکتمون و بهش یه تیر میزنه و میره. این چه وضعشه؟ گندش و در آوردن دیگه. من دارم قطع میکنم ارتباط رو. برای من تصویر مستقیم نفرستید دیگه. حوصله ندارم گند بازیا و افتضاحات تشکیلات رو ببینم.

بلند شدم هدفون و از گوشم در آوردم و پرت کردمش سمت آشغال دونیه اتاق فیروزفر و رفتم پشت سرم در رو محکم بستم. فیروزفر مات مونده بود از عصبانیتم. دیگه جرات نکرد حتی دنبالم بیاد.

زنگ زدم به مهدی. چندتا بوق خورد و جواب داد:

+ مهدی سلام. کجایی؟

- سلام. چرا انقدر عصبی هستی؟

+ هیچچی مهم نیست. بهم بگو بچه های تو چیکار کردند؟ گشتی های تو تونستند سرنخ جدیدی پیدا کنند؟

- فعلا که نه. خبری بشه بهت خبر میدم حتما.

خداحافظی کردیم و قطع کردم و رفتم سمت مخابرات پیش عواملمون تا برای بازیابی اطلاعات گوشی کوروش خزلی که کشته بودنش، ببینم چیکار تونستن بکنن. یکساعت نشستم کنار طرف و نتونست اطلاعات و بازیابی کنه. دیگه داشتم کلافه میشدم از این همه کلاف های سردرگم و نداشتن سرعت در کار. گوشیم زنگ خورد اومدم بیرون و دور از اون کارمنده مخابرات که عامل ما بود، جواب دادم.

عاصف بود:

- سلام عاکف جان. الان آرومی؟ میشه باهات حرف زد؟

+ سلام. عاصف جان، الهی دورت بگردم عزیزم، معلومه تهران چخبره؟ این چه وضعیه عاصف؟ الان یک ساعت شده نتونستید رهگیری کنید و موتور سوار رو شناسایی کنید و برسید به اتاق عملیاتشون تا دستگیرشون کنید و محل نگهداری خانومم و از زیر زبونشون بکشید بیرون و به من بگید؟ عاصف  معلومه چتون شده اصلا؟ چرا همه خنگ شدن؟

- عاکف جان بخدا قسم خیلی وضعیت متفاوت شده و گره پشت گره میاد سراغمون. جو اینجا الان سنگینه. بعد زدن کوروش خزلی و خستو توی شمال که سرنخ های ما بودند، و حالا هم زدن مجیدی حاجی بدجور عصبی و به هم ریخته روحیش.

+ بابا جمع کنید این مسخره بازیا رو. الان مگه وقت نشستن و به هم ریختنه؟ پاشید ضدجاسوسی رو تحت فشار قرار بدید تا دست بجنبونه. حاجی که معاون تشکیلاته. اختیار داره و دستش بازه. معاونت برون مرزی و ضدجاسوسی رو به ثلابه بکشه. بازخواستشون کنه.

- عاکف بخدا اینجا نیستی بدونی چه معمایی داریم ما ... همه بچه ها 24 ساعته دارن کار میکنن. باور کن ما هم تحت فشاریم از بالا. تو هم حق داری، به هر حال خانومت گروگان این پرونده هست. نمیخوام بگم درکت میکنم ولی میفهمم داری چی میکشی. عاکف صدای من و داری؟ الو عاکف؟ الووو صدام و داری؟

میشنیدم ولی از فرط نا امیدی دیگه نمیتونستم انگار حرف بزنم. اما یاد حرف اون عارف افتادم که گفت به زودی ان شاءالله حل خواهد شد.

به عاصف گفتم:

+ آره میشنوم. میخوام با حاجی حرف بزنم.

ظاهرا حاجی پیشش بود و عاصفم گوشی رو داد بهش.

گفتم:

+ سلام حاجی

- سلام. آقا عاکف. بگو.

+ نگفتم بهت که اونجا خبرچین داریم؟ حالا بفرما. یکی یکی سرنخامون یا دارن اینجا حذف میشن، یا از اونجا دارن ما رو میزنن.

- منم به یقین رسیدم.

+ حاجی از دایره خودمون (034) کسی آدم اونا نباشه؟

این و که گفتم عاصف عبدالزهرا که از من قاطی تر بود و پیش حاجی بود، از روی بلندگوی تلفن دفتر شنید و گفت:

«آقا عاکف دست شما درد نکنه. دم شما گرم. شبانه روزی مثل خر داریم کار میکنیم و تهش میشیم جاسوس آمریکا؟ دست شما درد نکنه واقعا.»

بهش گفتم:

+ عاصف جان منظورم تو نبودی. منظورم کلی بود. ببخشید بنده انقدر صریح هستم. توی تشکیلات امنیتی هر چیزی محتمل هست. و گرنه این اخبار از کجا داره درز پیدا میکنه که مجیدی رو زدن ... اصلا میشه بهم بگی چرا زدن؟ چون فهمیدن قطعه قلابی هست و اینطور به ما هشدار دادند.

حاجی اومد وسط حرف و گفت عاصف عبدالزهرا خان، عاکف خان، بس میکنید توی این وضعیت؟ پنج دقیقه بزارید ببینیم چه خاکی باید توی سرمون کنیم.

حاجی به من گفت:

- عاکف تو اونجا رو چیکار کردی؟ خبر جدید چی داری؟

+ فعلا اومدم مخابرات دارم اطلاعات گوشی کوروش و بازیابی میکنم تا ببینم میتونم تماس های اخیرش و چک کنم و بدونم با کی ارتباط داشته؟ تا به یه سرنخی برسم. خلاصه اینطوری میتونیم بدونیم کی بهش زنگ میزده و دستور میداده که چیکار کنه و چیکار نکنه. چون گوشیش شکسته . برای همین سخته بازیابی اطلاعاتش.

- عاکف یه خبر بد برات دارم.

+ چیه حاجی؟

- همین الان یه فیلم کوتاه از فاطمه فرستادن.

+ فوری بفرستید برام.

قلبم به تپش افتاده بود. ده دقیقه بعد فیلم برام اومد. گوشیم چون امنیتی بود و مخصوص کار ما، خدا رو شکر طرف مقابل نمیتونست زیاد روی من مانور بده و من و پیدا بکنه. چون دائم توی مراکز امنیتی بودم.

شک نداشتم اونا دنبال منم بودن. منتهی به من نزدیک نمیتونستن بشن توی این وضعیت.

فایل و باز کردم و پلی کردم. دیدم اینبار چسب و از دهن فاطمه برداشتن ... اما دستش و همونطور از پشت بسته بودن باز نکردن، همونطور مونده بود. فاطمه رو جلوی دوربین نشوندن روی یه صندلی و سر و صورتش زخمی بود و داشت حرف میزد.

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۲۴
  • ۱۶ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات