مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

شعر یه خرده به حال و روز من شبیه بود. اینکه پدر نشدم. اینکه خانمم امکان شهادتش وجود داشت توی همون لحظه ها و ...

روضه تموم شد و رفتم صورت روضه خون رو بوسیدم و به مهدی گفتم خودم میرسونمش. روضه خون و رسوندم خونش.


فهرست - قسمت قبل


بعد از رسوندن اون شخص، داشتم بر میگشتم سمت فیروزفر و دفتر اون نهاد اطلاعاتی امنیتی که دیدم حاج کاظم زنگ زد. جواب دادم:

+ الو سلام حاجی.

- سلام پسرم. خوبی عاکف جان.

+ الحمدلله. بهترم.

- چه جالب. توی این وضعیت میگی بهترم؟!!!؟ شک ندارم یا روضه رفتی طبق معمول، یا رفتی خدمت یه صاحب نفسی مثل همیشه. حالا بگو کدومش؟

+ هر دو.

- خب پس وضعیتت خوبه الحمدلله. ان شاءالله روحیت بهتر هم میشه.

+ چیزی شده زنگ زدی حاجی؟

- من الان طبقه بالا توی دفترم هستم توی 034. بچه ها مجیدی رو آوردند و دارن توجیهش میکنند بابت رسوندن پی ان دی. عاکف یه خبری هم دارم برات.

+ خیره ان شاءالله.

- این چند وقتی که مجیدی میرفته یه گوشه ای با تلفنش صحبت میکرده.

+ خب.

- اصلا یه مورد مشکوک هم حتی نبوده توی حرفا و شماره هاش.

+ خب الحمدلله. ولی حاجی من نگران جان مجیدی هستم. اتفاقی براش بیفته داستان میشه. اونایی که میخوان پی ان دی رو از این طفلک بگیرن تروریستن.

- میدونم عاکف جان. بچه ها بهش جلیقه ضد گلوگله دادند تا زیر پیرهنش بپوشه و روی پیرهنش هم کت میپوشه تا مشخص نکنه. اونا هم پی ان دی رو گرفتن در میرن حتما. به جان پدرِ شهیدت حاج علی که همه عشقم و رفیقم بود، منم مثل تو نگرانم ولی خب عاکف جان خواسته ی تروریستا هست. ما هم راهی نداریم برای گیر انداختنشون جز همین که این حرکت و انجام بدیم. من از همون اول میخواستم عاصف و برای تحویل پی ان دی بفرستم که اتاق هدایت تروریستا خودشون اسم مجیدی رو آوردند و از ما خواستند. ما هم نمیتونیم توی این وضعیت تحریکشون کنیم و بگیم نه. چون کار تیم رصد و عملیات پیچ میخوره.

+ حاج کاظم، من اونجا نیستم. اگر بودم خودم میبردم. هرچند اونا خودشون گفتن مجیدی باید بیاره براشون. حاجی التماست میکنم نفوذی یا خبرچین و ، هر چی زودتر پیداش کنید. چون هر چی میگذره بر ضرر ما داره تموم میشه. اون آدم نفوذی، یا توی سیستم امنیتی ما هست و یا توی سکوی پرتاب. این بار ، بدجوری داره پیچ میخوره موضوع. لطفا سریعتر پیداشون کنید و قال قضیه رو بِکَنید تا اخبار بیشتری رو بیرون درز ندادن.

- حواسمون هست. بچه های ضد جاسوسی رو درگیر کردم توی این موضوع که ما اینجا خودمون و درگیر نفوذی نکنیم و روش وقت نزاریم. ان شاءالله هر وقت پیدا شد توی 034 بهمون دست میدن.

+ کدوم منطقه قرار هست پی ان دی رو تحویل بدید؟

- قراره بیان سمت اکباتان.

+ حاجی از بچه های عملیاتی تشکیلات خودمون، به شش هفت نفرشون فوری بگید برن بالای ساختمونای دور و بر محل قرار مستقر بشن. چندتا تک تیرانداز و برای هر نوع درگیری احتمالی آماده کنید.

- چشم عاکف جان، حتما این موضوع و انجام میدم. حواسمون هست. بهم بگو تو چیکار کردی اونجا؟

+ منم هستم دارم پیگیری میکنم. بچه های اطلاعاتی امنیتیِ اینجا سخت مشغولن. مهدی رو تا حدودی درگیر کردم. ان شاءالله تعالی به نتایج مطلوبی برسیم.

- عاکف فکر کنم این بنده خدا دیگه آماده هست. از دوربین اتاقم دارم طبقه پایین و میبینم. من کم کم برم پایین.

+ حاجی خوب توجیهش کنید.

- حواسم هست عاکف جان. بهش گفتم حواسش باشه و مراقب باشه که اونا نفهمن پی ان دی قلابی هست. چون براش خطرناک میشه.

+ چیزی نگفت اینطور گفتی بهش؟ پشیمون نیست؟

- نه جوون شجاعی هست. ولی خب یه کم ترس ته دلش هست. هرکی باشه همینه. میگه تا اونا بخوان پی ان دی رو تست کنند و منم توضیح بدم بهشون، زمان میگذره. بنده خدا میگفت تا من پی ان دی رو تحویل میدم بچه های شما ان شاءالله بتونن وارد عمل بشن و اتاق فکر این دشمنا رو توی ایران پیدا کنند و همکارتون آقا عاکف هم خانمش و بتونه توی این تایم پیدا کنه.

قبل این که بیام بالا، دیدم تلفنش زنگ خورد و جلوی ما جواب داد. ظاهرا خانومش بوده. به خانمش گفته الان نمیتونم صحبت کنم. ان شاءالله برای عروسی دعوت میکنیم فلانی و فلانی رو. دیدم اینطوری گفت وقتی به خانومش، بهش گفتم عقدکُنون توعه؟ گفت آره. باورت نمیشه عاکف وقتی ازش پرسیدم و اونم گفت آره، انگار یکی با یه آجر زدن توی سرم. دیدم مجیدی میگه کاش میتونستم عقد کنون خودم و عقب بندازم تا بتونم کار شما رو سریعتر و بهتر انجام بدم. باورت نمیشه انقدر خجالت کشیدم جلوش. بهش گفتم کاش منم میتونستم جای تو یکی دیگه رو بفرستم. ولی خواست دشمن اینه تو ببری. بهش گفتم نگران نباشه و من و همکارام همه مراقبت میکنیم ازش.

+ ای بابا. خیلی ناراحت شدم. مواظبش باشید تو رو خدا.

- حتما.خب عاکف من دیگه برم پایین. فعلا.

+ یاعلی

حاجی قطع کرد و منم دیگه رسیده بودم سمت دفتر فیروزفر توی چالوس.

بعد اینکه رفتم داخل دفتر فیروزفر توی اون نهاد امنیتی یک ربع بعد عاصف تماس گرفت گفت:

- میخوای عملیات تحویل پی ان دی رو مستقیما ببینی؟

+ آره عزیزم. عالیه.

- بچه هایی که توی صحنه هستند از پشت بوم یکی از ساختمونا دارن فیلم میگیرن و مستقیم پخش میشه روی مانیتور دفتر ما. مانیتور اونجا رو روشن کن و از همون مسیر قبلی بیا توی تنظیمات. یه کد تازه میفرستم به ایمیل گوشیت. بزن بیا توی مانیتور. فقط وارد شدی، یوزر پسوردت و وارد نکن. صفحت که بالا اومد، به من بگو تا خودم از اینجا برات وارد کنم.

مانیتور اتاق فیروزفر و روشن کردم و از مانیتوری که توی اتاق حاجی توی تهران بود و یه دوربین جلوش بود، مستقیم من از چالوس به مانیتور دفتر حاج کاظم نگاه میکردم و عملیات و می دیدم و با تلفن نکات لازم و مهم و میگفتم. چون هم معاون حاجی بودم و هم مسئول عملیات این پرونده.

بزارید براتون تعریف کنم چی میدیدم. چند جا البته ارتباط قطع شد. ولی چیزایی که دیدم و تعریف میکنم براتون.

از پشت بوم یکی از ساختمونای مشرف به محل قرار بچه های ما داشتند فیلم میگرفتند. مجیدی با یه کوپه خارجی قرمز رنگ که طبق خواسته ی تیم جاسوسی ترویستی دشمن بود ، رفته بود محل قرار برای تحویل پی ان دی.

ده دقیقه بعد از رسیدن مجیدی بچه های مستقر در صحنه و پشت بوم های اطراف ، متوجه حضور یه موتور سوار میشن. یه موتور سوار با لباس مخصوص پیست مسابقات موتور سواری که یکدست مشکی بود.

اومد سر خیابونی که نزدیک محل قرار و نزدیک ماشین مجیدی بود. خیلی حساس بود این لحظه.

داشتم میدیدم که همزمان فیروزفر در زد و گفتم بیاد داخل. دیدم پشت سرش مسئول دفترش داشت میومد داخل که گفتم بفرمایید بیرون. داخل نیاید. فیروزفر چون رییس یکی از نهادهای طلاعاتی و امنیتی مازندران بود من بهش اجازه دادم بیاد.

داشتم میگفتم ...

یه موتور سوار رسید. ولی نزدیک ماشین نیومد ... حاج کاظم هم، همزمان به بچه ها بی سیم زد و تاکید کرد و خیلی محکم گفت:

« موتور سوار داره وارد عمل میشه. همه گروهها آماده باشن. بدون دستور من کسی کاری نمیکنه. دوتا ماشین رهگیری هم آماده باشن. به طور نامحسوس با دستور من وارد عمل میشن. تک تیراندازا روی استندبای می مونن. کسی حق شلیک نداره. در صورت اجازه شلیک به بازو و یا زانوی موتور سوار میرنید. نه نقط حساسش.»

خیلی تعجب کرده بودم که چرا موتور سوار نمیاد جلو.

مجیدی هم توی ماشین نشسته بود و منتظر بود تا بیان و قطعه رو ازش بگیرن.

من به عاصف که پشت خط بود و نظرات من و بعضا به حاجی و یا تیم عملیات منتقل میکرد گفتم:

« فوری به بچه ها بی سیم بزن بگو موتور سوارو تحریک نکنن. هیچ حرکت اضافه ای نکنن بچه های ما. خیابون و آروم نگه دارن. رفت و آمدهای مشکوک و بی خود و خیلی فوری حذف کنند.»

حدوداً چهار دقیقه موتور سوار مکث کرد. بعد از این دقایق، موتور سوار حرکت کرد سمت ماشین قرمز که پی ان دی رو از مجیدی تحویل بگیره. اومد کنار ماشین ایستادو جَک موتور رو زد و از موتور پیاده شد. بعدش رفت سوار ماشین شد. ما نتونستیم بفهمیم کیه. چون سرش کلاه ایمنی مشکی بود و شیشه ی کلاهش، کاملا یک دست دودی بود.

به عاصف گفتم:

+ صدام و داری؟

- آره عاکف. میشنوم.

+ به یکی از دوربین های پشت بوم بگو زوم کنه دقیق روی قد و بالای تحویل گیرنده پی ان دی بعد اینکه پیاده شد. هنوز سوار نشده فوری بگو الانم همین کار رو کنن.

- چشم

عاصف بی سیم زد به یکی از بچه ها و این کارو گفت انجام بدن.

دیدم اون شخص یه مردی هست با قدی حدودا 2 متر. چهارشونه. اندام ورزشکاری. با وزنی حدود ۹۵ کیلو. پنجه های قوی و کلفت.

سوار ماشین شد. داشتم از استرس عملیات دیوانه میشدم که اتفاقی برای مجیدی نیفته. فقط نگران مجیدی بودم. بعد از چهل ثانیه اون شخص اومد بیرون. سوار موتورش شد و رفت. اما جعبه ی قطعه پی ان دی دستش نبود !!!

از جام بلند شدم و کاپشنم و در آوردم و انداختم روی صندلی و رفتم نزدیک مانیتور. خیلی حساس بود اون لحظه ها. قلبم به تپش افتاده بود. بلافاصله به عاصف گفتم:

+ عاصف صدام داری؟

- آره بگو

+ مگه مجیدی توی گوشش گوشیه ریز نداره؟

- چرا داره.

+ خب چرا معطلی پپپسسس؟ صداش کنید ببینید چیشده و چرا طرف پی ان دی رو نگرفته و از ماشین پیاده شده رفته ؟!!

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۲۳
  • ۲۲ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات