مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

روزها من یک جوان خجالتی بودم که سرم همیشه توی کتاب ومطالعه بود. همه دورو بری هام، حتی خانواده ام از اینکه من خیلی منزوی و اهل مطالعه بودم، نگران بودند.

مادرم که یک زن ساده و بیسواد بود اعتقاد داشت که من رو باید ببرند پیش جن گیر محله که به  آمیز قاسم معروف بود!! و برد.

آمیز قاسم از پشت عینک شیشه کلفتش که با نخ به گوشش آویزون بود  به دردل مادرم گوش می داد و گهگاهی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من میانداخت!

مادرم مثل مسلسل و بی تنفس حرف میزد...

  • ۳ نظر
  • ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۹
  • ۷۹ نمایش | میـMiRـرزا

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف قسمت پنجاه و سوم

دوستان همین الآن دارم مینویسم چشام پر اشکه. شما خیلی چیزارو نمیدونید. ای کاش هیچ وقت ندونید. هیچ وقت نفهمید بعضی چیزار. بخدا خیلی چیزارو آدم نمیدونه راحتتر زندگی میکنه. بگذریم. ناراحتتون نکنم.

متی داشت بخاطر ضربه ای که بهش زدم و انگشتم و روی خِرخِرَش که گذاشتم به سختی نفس میکشید. رفتم بالای سرش. گفتم ادامه پروژتون و میگی یا همینجوری داری خفه میشی ببرمت بسوزونمت. با چشماش التماس میکرد و گفت میگم.

  • ۰ نظر
  • ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۰
  • ۱۱۹ نمایش | میـMiRـرزا

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف قسمت پنجاه و دوم

یه روز بهش گفتم:

+قراره امروز زنده زنده بسوزونمت. هنگ کرده بود. ما از همه چیز باخبریم. منتهی یه بار دیگه میخوام بازجوییت کنم اگر مثل آدم همه چیزو بگی باهات خوب رفتار میکنم. وگرنه چنان میزنمت که بری و با برف سال دیگه بیای پایین.

دیدم نیش خندِ مسخره آمیزی زد. من اصلا توی بازجویی عصبانی نمیشم. یعنی سابقه نداشت. چون آموزش دیده هستیم و استاد این اموریم و روانشناسیم و میدونیم چطور برخورد کنیم. اما یه جاهایی واقعا نمیشه. اینجاهم از اونجاها بود. یه لحظه انگار خون به مغزم نرسید.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۰
  • ۹۵ نمایش | میـMiRـرزا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

چند هفته‌ای هست که #مستند_امنیتی_عاکف رو منتشر کردیم و تقریبا میشه گفت که مورد توجه علاقمندان قرار گرفت!

قصد دارم تا یک رمان دیگه رو هم شروع کنم برای انتشار، ولی مشروط به نظر (در بخش نظرات) شما هست.

حالا یا قسمت دوم این رمان رو قرار میدم یا یک رمان دیگه‌ای. پس نظرتون مهم است.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۰
  • ۴۳ نمایش | میـMiRـرزا

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف قسمت پنجاه و یکم

ساعت 9صبح داشتم چای میخوردم توی دفترم قدم میزدم و به امور کشور فکرمیکردم، که تلفن زنگ خورد و بهم خبر دادند استاد ایرانی کارتون داره. گفتم وصلش کنید.

سلام علیکی کردیم و گفت متی زنگ زده قرار هست امروز همدیگرو ببینیم. گفتم کجا. گفت توی خیابون ولیعصر ساعت12.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۰
  • ۱۱۵ نمایش | میـMiRـرزا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

حرفهایی که باید گفته شود!

خیلی به متنی که میخواستم بنویسم فکر کردم. اینکه چه چیزایی رو بگم و چیه چیزایی رو نگم! ...

  • ۰ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۱
  • ۲۷ نمایش | میـMiRـرزا