مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

وبلاگ آموزش مایکروسافت اکسس

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اومدم یه خبری رو سریع بگم و برم ...

از این به بعد تمامی مطالب مربوط به اکسس و آموزش‌ها و نمونه کدها و خلاصه هر چیزی که مربوط به #اکسس باشه به وبلاگ آموزش مایکروسافت اکسس منتشر خواهد شد.

اگر نظری بود در همین بخش در خدمتم

و من الله التوفیق

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عین مهربان

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و پنجم

رفتم  نزدیک میز حاج کاظم ایستادم بدون سلام علیک گفتم:

+حاجی این چه وضعشه؟

_بشین عاکف. صداتم بیار پایین.

نشستم و تا خواستم ادامه بدم، گفت: هیچچی نگو.

شروع کرد سرحرف و باز کرد:

ادامه مطلب...
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین مهربان

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و چهارم

دیدم تلفن دفترم زنگ میخوره. تلفن و برداشتم، حاج کاظم بود.

+سلام حاج کاظم.

_سلام. فورا بیا اتاقم. از روی مانیتور نمیخوام باهات حرف بزنم.

کلافه و خسته هووووففففی کشیدم و رفتم دفترش. در زدم و وارد شدم.

+سلام حاج آقا. مخلصم.

_سلام.بشین.

ادامه مطلب...
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین مهربان

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و سوم

خودم و رسوندم پایین. نفهمیدم چطوری رفتم. سریع رفتم بالای سر اون آدمی که تیرخورده بود. دیدم یه لباس کارگر ساختمونی تنش هست. به خانم محافظی که بود گفتم چرا زدیش؟
گفت:
_ایشون با اسلحه داشتن می اومدن سمت ما. تا خواستم به برادرا بیسیم بزنم درماشین و باز کردند، منم مجبورشدم شلیک کنم.
مات موندم. توی دلم گفتم این دونفر بی ارتباط با تیم ترور من نیستند.هردوتاشون باهمن به احتمال قوی.

فورا دستور دادم آمبولانس بیاد و  مجروحی که نمیدونستیم کیه ولی خیلی خیلی مشکوک بودو ببره به بیمارستانی که بچه های ما توش مستقر بودن.

ادامه مطلب...
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین مهربان

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و دوم

_میدونم پسر گلم، ولی به هرحال باید برنامه ریزی کرد. دیشب خوابش و دیدم.

+ان شاءالله خِیره. شماهم که نمیگی خوابت و به ما. منم دیگه اصراری نمیکنم.

_داری رانندگی میکنی پسرم.

+بله مامان جان.

_خدامرگم بده. موقع رانندگی چرا باگوشی حرف میزنی؟ سلام به فاطمه جانم برسون بگو دوسش دارم.

+چشم. فدای محبتت تاج سرم. مواظب خودت باش. به داداش کوچیکه هم سلام برسون. بگو مراقبت باشه. یاعلی

به فاطمه گفتم مامانم سلام رسونده و گفته دوستت داره.

ادامه مطلب...
۳۱ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین مهربان

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و یکم

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و یکم

حدود بیست و پنج روز به این شکل گذشت.

یه شب ساعت 9:00 شب بود. باید میرفتم دنبال فاطمه. تیم مراقبتم سه تاموتوری بودند که یکیشون با موتور از جلو میرفت و دوتا دیگه باموتور از پشت سر می اومدند. البته به شکلی که فاصله حفظ بشه و همه چیز عادی باشه.

گوشی و دمِ درِ اداره تحویل گرفتم و اومدم بیرون زنگ زدم به فاطمه و چند تا بوق خورد جواب داد:

+سلام خانم خوبی؟ کجایی؟

_سلام ممنونم عزیزم. به لطف شما خوبیم. یه خبر نباید از خانمت بگیری؟

ادامه مطلب...
۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین مهربان