مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

بعد از اینکه این دعا رو خوند، دستش و از روی قلبم برداشت و گفت:

خداوند ان شاءالله به شما کمک میکند و از همسرتان محافظت میفرمایند. تا قبل از اذان مغرب امروز یک گوسفند قربانی کنید و گوشت آن ذبح را بین مردم همان منطقه پخش کنید و خودتا چیزی میل نکنید از آن. ان شاءالله به زودی حاجت میگیرید. بفرمایید. مرخصید.


فهرست - قسمت قبل


دلم قرص شد. دستش و بوسیدم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون. رفتم مستقیم سمت ویلا. البته ویلای خودمون نرفتم. رفتم خونه ی داریوش.

چون منطقه رو زیاد نمیشناختم، به داریوش گفتم بیا با هم بریم یه گوسفند بگیریم. رفتیم و یه گوسفند گرفتیم. بهش گفتم قصاب یا یه نفر که ذبح کنه سراغ داری؟

گفت: آره سراغ دارم.

رفتیم یه جایی یه قصاب و سوار کردیم و آوردمش همون ویلای مادرم اینا. به داریوش گفتم کنارش باش و وقتی قصاب گوسفند و ذبح کرد، گوشتش و توی محله تقسیم کن.

خیلی دلم گرفته بود. پیام دادم به مهدی و نوشتم:

+ سلام علیکم. میخوام ببینمت. دفتری؟

- سلام. نه داداش. دارم میرم خونه. بیا اونجا.

+ مزاحم نباشم.؟

- پاشو بیا مسخره بازی درنیار. مزاحمم چیه؟ منتظرتم.

+ میام. یاعلی

رفتم خونه مهدی. خانومشم بود.

وقتی رسیدم جلوی درب خونشون، در که باز شد مهدی و خانومش اومدن استقبال من. خانومش تا من و دید با تعجب گفت:

- سلام داداش عاکف، احوال شما. خوبید؟ پس فاطمه زهرا جون کجاست؟

با تعجب یه نگاه به مهدی کردم و یه نگاه به خانمش.

مهدی یه سرفه ای کرد و گفت:

- سحر جان، فاطمه زهرا خانم نیومده چالوس. عاکف هم چون کار داشت، تنهایی اومد شمال. شما برو چای بریز بیار اتاق من. ما هم میریم اونجا. ممنونم. عاکف جان بفرما داخل.

اومدیم داخل اتاقش و به مهدی نگاه کردم. دیدم میگه:

- شرمنده ام. ولی باور کن عاکف جان، من به سحر چیزی نگفتم. اونم نمیدونه این اتفاق ها افتاده. فقط از نیومدن خانومت تعجب کرد.

+ خوب کاری کردی بهش نگفتی. اینطوری بهتر شد.

رفتم یه گوشه ای نشستم توی اتاقش و سرم رو تکیه دادم به دیوار. مهدی رو بروم روی صندلی نشست و نگام میکرد و ناراحت بود.

به مهدی گفتم:

+ میتونم ازت یه خواهشی کنم؟

- آره داداشم. تو جون بخواه.

+ میخوام تا نیم ساعت یک ساعت دیگه، یکی و دعوت کنی خونت، برامون روضه حضرت زهرا بخونه یه کم. خیلی دلم روضه میخواد. خسته شدم مهدی. نیاز دارم ریکاوری کنم خودم رو.

مهدی از روی صندلی اتاقش اومد پایین و کنارم نشست و دست انداخت دور گردنم، با دلداری دادن گفت:

- عاکف چته تووو. چرا انقدر بی تابی میکنی.؟ چرا انقدر نگرانی؟ بهت حق میدم ولی یه کم صبور باش و باهم فکر کنیم ، تا ببینیم باید چیکار کنیم. درست میشه. نگران نباش.

+ نمیدونم مهدی. خسته شدم. دلم سکوت میخواد. دلم آرامش میخواد. دلم میخواد فاطمه بود تا بریم یه جایی که دست هیچکی بهمون نرسه. خودم باشم و خودم. بشینم به خودم فکر کنم. به این که تا الان چیکار کردم. چطور زندگی کردم و قراره چطور زندگی کنم. مهدی یه جمله ای هست که میگه دو دسته هیچ وقت به زندگی عادی بر نمیگردند. دسته اول کسانی که عاشق میشن، و دسته دوم کسانی هستند که به جنگ میرن. من دسته اول و نمیگم قبول ندارم، دارم ولی خیلی کم. چون طرف یک سال دو سال اصلا بیست سال فکر عشقشه، کم کم یادش میره.

ولی مهدی، جنگ. مهدی. مهدی امان از جنگ. هیییی امان از جنگ. من از دسته دومم پسر، میفهمی چی میگم؟ از دسته دوم! دسته دومی که درگیر دسته اول هم شده حالا. من، هم عاشقم و هم ازجنگ برگشته. اما مهدی حالم از خودم گاهی اوقات به هم میخوره.

دیگه داشتم از بغض خفه میشدم. اما صدام و قورت میدادم و نمیزاشتم دادم در بیاد. گفتم:

+ مهدی میخوام باهات درد دل کنم. تو ندیدی توی سوریه چجوری زنه مردم و میبردن کنیزی و بعد بهش تجاوز میکردن. مهدی من توی داعشی ها بودم. اینا رو نمیتونم به کسی بگم. سینم داره از نگفتن سوراخ میشه و میترکه. مهدی میخوام بمیرم وقتی بهش فکر میکنم. وقتی اونجا بودم میدیدم دختر 14 ساله رو نوبتی 20 نفر بهش تجاوز میکردند. وقتی یاد اون دختر 10 ساله میوفتم که بهش تجاوز کردن و باردار شد و نتونست تحمل کنه و‌ بعدش مرد. به این فکر میکنم که علنا توی سنگراشون میگفتن میرسیم تهران و مشهد تک تک کوچه پس کوچه هاش رو پر از خون میکنیم و با مادرشون و خواهرشون نزدیکی میکنیم و رحم به کسی نمیکنیم. مهدی من دارم دیوانه میشم فکر میکنم بهش. مهدی یادم نمیره توی المیادین سوریه توی یک روز به 37 تا دختر با سن بین 8 تا 25 سال تجاوز کردن. من چند روزی بود به عنوان نفوذی ایران توی داعش بودم و خودم زده بودم جای یکی از نیروهای ارتش آزاد که همکاری میکرد با تروریست ها. اون روز بیرون اتاق بودم. روی صورتم و پوشونده بودم. لباس یک دست مشکی تنم بود. با اسلحه از داعشی ها حفاظت میکردم. صدای ضجه ها و التماس و گریه های دختره توی گوشمه هنوز.

شیش هفتاشون سعودی بودند که مستقیم آمریکا اینا رو فرستاده بود اونجا. آموزشاشون و توی انگلیس و اسراییل دیده بودن، چون از سران داعش بودن. از نزدیکترین نیروها به ابوبکر البغدادی بودن. مقاومت در به در دنبال گیر انداختن اینا بود. مهدی اون دختر از بس بهش تجاوز شد مرد. جون داد.

خدا میدونه مخاطبان عزیز همین الان چشمام داره میباره برای مظلومیت مردم سوریه و عراق.

سرم رو آروم تکیه داده بودم به دیوار و میزدم بهش و با بغضی که داشت خفم میکرد، و ناله ای که توی سینم حبس شده بود برای مهدی گفتم:

+ مهدی من بعد از سوریه چند ماهی عراق بودم. توی عراق با اطلاعات حشدالشعبی کار میکردم. دستم بازتر بود و کسی زیاد بهم کار نداشت. وقتی اخبار ایران و میدیدم، که چطوری بعضی سیاسیون ما دارن صنعت هسته ای رو بر باد میدن، چطوری دارن جلوی آمریکایی هایی که مسئول این همه بدبختی جهان هستند و داعش و بوجود آوردن و ... چطور این مسئولین و جوونای خام دارن خوش رقصی میکنند برای آمریکا، خدا میدونه چقدر گاهی ناراحتی میکردم. عراق که بودم با یکی از بچه های اطلاعات حشدالشعبی دو سه روز قبل شهادتش با هم بودیم. اسمش ابو حسان بود. با هم دیگه به زبان عربی که حرف میزدیم بهم میگفت: « ایرانتون چخبره؟»

منم خجالت میکشیدم.

بهم میگفت: «مردمتون ما رو ببینن چه فلاکتی داریم میکشیم بخاطر آمریکایی ها که اینجا بودن و بعد به جای خودشون داعش و فرستادن، تا ما رو به این روز در بیارن، عبرت بگیرن یه کم. برای ما این امر به یقین تبدیل شده که آمریکا میخواد ما و سوریه رو بزنه تا به شما برسه. بعد مسئولین شما و بعضی مردمتون نمیفهمن هنوز که آمریکا کیه.»

راست میگفت. مهدی اون راست میگفت.

مهدی من انقدر ناراحتی میکردم اونجا. طوری که دلم میخواست عراق و ول کنم بیام ایران. از شدت فشار عصبی و ناراحتی، تیک عصبی پیدا کرده بودم. اومدم ایران، حالا این شده. ببین بخاطر دشمنی که با پیشرفت ایران دارن، آمریکایی ها عواملشون و میفرستن ایران، چندسال زندگی میکنن و تهش میشه اینکه زن من و اسیر میکنند.

مهدی خیلی ناراحت شده بود از حرفام. آه بلندی کشید و نفسش و داد بیرون و گفت:

- داداش ، چقدر دلت پره تو. حق داری بخدا. مردم قدر این نعمت آرامش و امنیت و نمیدونن.

+ مهدی شاید باورت نشه، توی سوریه، پیش میومد من و بچه های زیرمجموعم تا 16 یا 20 روز، یه حمام ساده نمیرفتیم. حتی گاهی اوقات تا دو سه روز اونجا آب نبود تا بخوایم بخوریم. آب برای طهارت هم نداشتیم حتی. جنگ یعنی ویرانی. یعنی این همه بدبختی. یکی از بچه های ما آب خورد و اون آب سمی بود شهید شد. این مردم نمیدونن پشت پرده چخبره. ما اطلاعاتی ها میدونیم و دهنمون بستس. نمیشه همه چیز و به مردم گفت.

+ بگذریم. مهدی روضه خون دعوت میکنی؟

- آره.

همزمان خانومش در زد و چای آورد. مهدی چای رو گرفت و خوردیم و بعدش رفت بیرون و چند دقیقه بعد باز دوباره اومد توی اتاق. زنگ زد به یه روضه خون و هماهنگ کرد. یه ساعت بعدش اومد خونه مهدی.

من و مهدی و روضه خون سه تایی نشستیم توی اتاق. خانم مهدی هم داخل یه اتاق دیگه بود و صدا رو میشنید. روضه خون شروع کرد دعا و یه کم مناجات و بعدشم روضه حضرت زهرا خوند از زبان مولا علی علیه السلام:

لیلاتر از لیلایی/ ای مادر زیبایی زهرای من

گر بروی میمیرم از تنهایی زهرای من

به این التماس مردم مظلوم نرو

محسن که رفته تو دیگه خانم نرو.

نرو تا دوباره بی سپر نشم

نرو تا بی یار و بی یاور نشم

انقدر زُل نزن به گهواره ی محسن

خدا خواست دوباره من پدر نشم.

آن دوره ی عشق و وفا یادش بخیر

آن روزگار با صفا یادش بخیر  زهرا، شب عروسی یادته بابات میگفت:

پیر شی به پای مرتضی؟ یادش بخیر.

فاطمه جان تو پیر شدی به پای من اما در هجده سالگی. جوون بودی اما به پای منه علی کمرت خم شد. آه یا زهرااااا

یک آن به خودم اومدم دیدم کل صورتم و محاسنم خیسِ از اشک شده و دارم فقط زیر لب  هی آروم زمزمه میکنم و استغاثه میکنم و میگم یا زهرا یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی. شعرش خیلی واقعا جانسوز بود و با یه لحن غمگین و روضه ای خونده بود درمورد حضرت زهرا، و حضرت محسن سلام الله که شهید شده بود در شکم بی بی دو عالم. از زبان امام علی خوند و جیگرم داشت خون میشد. شعر یه خرده به حال و روز من شبیه بود. اینکه پدر نشدم. اینکه خانمم امکان شهادتش وجود داشت و ...

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۲۲
  • ۲۴ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات