مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

فایل و بررسی کردم و دیدم  تهدیدهای اتاق عملیات دشمن بود که در تهران مستقر بودند. تموم فایل هایی که میفرستادند، یا دو دقیقه ای بود یا کمتر از دو دقیقه. فایل و پلی کردم دیدم صدای همون زنه هست که این چندوقت چندبار زنگ زد. در تماسی که با بچه های ما داشت گفت:


فهرست - قسمت قبل


یه ماشین قرمز تا بیست دقیقه دیگه توی محل ملاقات باشه. یه مهندس دارید که فامیلیش مجیدی هست!!! اون و بفرستید برای تحویل قطعه! یه موتور سوار هم میاد و پی ان دی رو از اون مهندس تحویل میگیره. اینم بگم که سعی کنید در فکر تعقیب موتور سوار نباشید. چون اگر تعقیبی توی کار باشه محل نگهداری همسر عاکف و بهتون نمیگم و بعدش، خانومش و می کُشیم و تیکه تیکش میکنیم. فهمیدید که؟ اگر نفهمیدید بازم بهتون توصیه میکنم که کار اشتباهی رو انجام ندید. چون هر خطایی توسط شما مساوی هست با مرگ همسر عاکف سلیمانی، همون نیروی مثلا جان بر کفتون.

فایل و دو سه بار گوش دادم. داشتم به محتوای فایلی که گوش دادم فکر میکردم که دیدم مهدی زنگ زد گفت فوری بیا دفترم.

نیم ساعت بعد دفتر مهدی.

در زدم رفتم داخل.

+ سلام مهدی جان. درخدمتم. چی شده که گفتی بیام اینجا.

- سلام بفرما بشین.

نشستم و گفت:

- واحدهای گشتیمون حدود یک ساعت قبل تماس گرفتند با من و گفتند ماشینی که مشخصاتش و داده بودی پیدا شده.

خوشحال شدم و گفتم:

+ خب خداروشکر خبر خوبی بود. حالا کجا هست.

- متاسفانه عاکف جان باید عرض کنم، یه جنازه هم توی اون هست. مشخصات جنازه رو بچه های آگاهی در آوردن و اسمش خَستو هست.

+ خَستو؟

- آره اسمه راننده ماشین هست. نمیدونم معنیش چی میشه. چهرش و همونجا بچه های آگاهی شناسایی کردن و مشخصاتش و در آوردن.

+ چطور کشتنش؟

- اینم مثل کوروش با گلوله کشتن.

از جام بلند شدم و توی دفتر مهدی چند قدم تند تند راه رفتم. هی رفتم و هی برگشتم. گفتم:

+ عجب گیری کردیما. تموم سرنخامون و دارن از بین میبرن این لعنتی ها. مهدی فورا به بچه هاتون توی آگاهی بگو تموم دوربین های اتوبانی و شهری رو که میرسه به محل کشته شدن خستو و کوروش چک کنن. شاید تونستیم به یه سرنخی برسیم.

از دفتر مهدی اومدم بیرون و زنگ زدم تهران به حاج کاظم. ارجمند وصل کرد من و به حاجی.

+ حاجی سلام.

- سلام اتفاقا الان داشتم به عاصف میگفتم شمارت و بگیره و وصلت کنه به من. چه خبر؟ بگو میشنوم.

+ اونی که کوروش و فراری داده بود با ماشینش، گشتی های مهدی تونستن همین جا توی چالوس پیداش کنند.

- چقدر خوب. خوش خبر باشی.

+ اما متاسفانه باید عرض کنم خودش نه، بلکه جنازش و پیدا کردند که داخل ماشینش بود.حاج کاظم با ناراحتی و کلافگی گفت:

- چقدر بد. پس اینم از بین بردن. عاکف حواست هست؟ کار داره بدجور گره میخوره هااااا

+ چی بگم والله. باید سریعتر یه فکری کنیم تا بیشتر از این ادامه پیدا نکنه.

+ چطور کشتنش؟

+ اینم گرفتن نامردا به ضرب گلوله کشتنش تا سرنخ هایی که دنبالش هستیم، به دست ما نرسه.

- پس دوباره رسیدیم به نقطه صفر و سر پله ی اول. بازم دستمون خالی شد و روز از نو، روزی از نو.

+ بله دقیقا. حاجی راستش و بخوای من دیگه دارم اذیت میشم واقعا. اون فایل آخری و که از تهران فرستادن گوش کردم. حاجی تو رو خدا کاری کنید توی تهران. اونا دیدن من رسیدم به کوروش خزلی، حذفش کردن. بعدش فهمیدن دارم میرسم به اونی که کوروش و فراری داد با ماشینش، اینم حذفش کردند تا دست من بهشون نرسه. من دیگه سرنخی ندارم اینجا. امیدم فقط به تهران هست. ضمنا این فایلی که گوش دادم گفتند مجیدی رو میخوان! برای چی مجیدی رو میخوان حالا؟

- نمیدونم والله. خودمم موندم مجیدی رو از کجا میشناسن. خیلی مشکوک هست.

+ مجیدی رو کنترل کردید این چند روز؟ چیزی دستگیرتون شد؟

- تحلیل و تجربه من این و میگه که مجیدی رو میخوان، تا اینکه نیروهای عملیاتی خودمون و نفرستیم برای تحویل پی ان دی که اینا رو دستگیر نکنند. چون می دونن دیر یا زود بهشون رکب میزنیم ان شاءالله.

+ فعلا که داریم رکب میخوریم!

- از تو بعید بود این حرف و این روحیه ناامیدی. البته درجریان باش این قطعه ای که داریم بهشون میدیم قلابی هست. از طرفی مجیدی ارتباط مشکوکی هم نداشته و از نظر من میتونه کمک کنه. تنها ارتباطات تلفنیش این روزا با خانومش بیشتر بوده. چندتا تماس هم با خارج از استان تهران، سمت یزد و اصفهان داشته که شنودش سبز بوده و چیزی که حول و محور دایره قرمز بخواد بچرخه و باشه، نبوده. عطا هم که موضوعش و بهت گفته عاصف.

+ آره گفته.

- خب عاکف، ما باید آماده بشیم و کم کم بریم سمت محل قرار تحویل پی ان دی. اتاق عملیات حریف از ما خواسته پی ان دی رو مجیدی با ماشین کوپه قرمز رنگ ببره سر قرار. مرتضی هم با یکی از بچه ها رفته سکوی پرتاب و مجیدی رو بیاره خونه امنی که مستقریم.

+ همون 034 میاره؟ الان اونجا مستقرید؟

- آره گفتم بیارنش همینجا تا توجیه بشه. بدجور ترسیده بنده خدا. ولی بهش نگفتند که قراره این بره سر قرار. ما هم راهی نداریم. نمیتونیم خلاف میل دشمن الان توی این وضعیت عمل کنیم. چون غیر مجیدی کسی رو بفرستیم امکان داره همه چیز به هم بخوره و اینا رو نتونیم دستگیر کنیم. بچه های سازمان هم ماشین و تهیه کردند.

+ پس خوب توجیهش کنید. جلیقه بپوشونید بهش.

- حواسمون هست. راستی، موبایلی که از جیب کوروش گرفتی، از بازیابی اطلاعاتش خبری نشد؟

+ باید برم مخابرات ببینم چیکار میخوان بکنن، و بررسی کنم چیکار کردن اصلا تا حالا. من اینجا پیگیرم. فقط حاجی قطعه رو تحویل دادید بهم خبر بدید.

- باشه . فعلا یاعلی

بعد از تماس با حاجی پیگیر یه موضوعی شدم. حقیقتش یکی از عارفان و سالکان الی الله هر از گاهی میومد سمت مازندران. آمارش رو از دوستانم که پای درسش میرفتن گرفتم ببینم الآن توی مازندران هست یا نه. بچه ها خبر دادند الان مازندران هست و امروز قراره برن خدمتش و جلسه دارن. منم رفتم سمت منزل اون عالم.

حوالی اذان ظهر بود. رسیدم به خونش. پنج شیش تا از بچه ها هم اومده بودن اونجا تا به بهانه اون عارف منم ببینن. منم میخواستم برسم خدمت اون استاد. رفتم و نماز و پشت سرش خوندم. این عالم و عارف وارسته، از هم درسهای آیت الله بهجت در نجف اشرف بود. خیلی نفسش حق بود. مثل آقای بهجت رحمة الله علیه اهل عرفان و سیرو سلوک و ... بود.

بعد از نماز رفتم دستش و بوسیدم. این پیرمرد روشن ضمیر و نورانی با بی حالی تمام دستاش و آورد بالا و به جمع چند نفره ی ما اشاره زد که یعنی از اتاقش برن بیرون و توی اتاق دیگه ای بشینن. من موندم و خودش. اون چند نفر که از اتاق خارج شدن، روش و کرد سمت من و با صدای خسته و پیرمردانه و آرام و دلنشینی که داشت، بهم گفت:

- چه به موقع آمدی پیش ما پسرم. اتفاقا خواستیم ببینیم شما رو، دوستان گفتند گرفتاریتون زیاده.

با یک لبخندی که پر از ناراحتی و غم و غصه بود، گفتم:

+ یعنی چی حاج آقا. مگه کاری داشتید باهام؟ شما امر کنید من در خدمتتونم.

دیدم داره خیلی آروم نگام میکنه و لبخند میزنه به من. یه لحظه به خودم اومدم و توی دلم به خودم گفتم عاکف احمق حواست کجاست؟ اون از حالاتت و درونت باخبره. طرف عارف هست. کجایی تو . حواست کجاست پسررر. جمع کن خودت و تا آبروت بیشتر نرفته ...

دیدم با اون صورت نورانی و مثل آفتاب روشن همینطور داره نگام میکنه. بغضم ترکید و همونطور که جلوش نشسته بودم دو سه دقیقه سرم پایین بود و اونم هی دستش و آروم میکشید روی سرم و نوازشم میکرد و زیر لب دعا میخوند. دستش رو‌ از روی سرم برداشت و گفتم:

+ حضرت آقا، دیگه قفل شدم. نمیدونم چی کار کنم. زنم از دستم داره میره. همه زندگیم داره میره. توی زندگیم مشکلاتم زیاد شده. امور پیش نمیره به خوبی. آره درست فرمودید، من گرفتارم که اومدم پیش شما. درست فرمودید شما حضرت آقا. به داد دلم برسید.

- من از گره شما با خبر هستم.

+ حاجی، راستش خانومم رو دزدیدن.

فورا گفت:

- هیسسسسس.

بعد لبهای مبارکشون و گاز گرفتند که یعنی چیزی نگو.

با همون صدای خسته و مهربونش گفت:

+ عالم در محضر رب الارباب است و خدای حکیم می بیند. او سمیع است و بصیر. حق اوست و باطل شیطان. پیروی کنندگان از گام شیطان مثل شیطان نابود می شوند.

یه کمی خم شد از روی صندلیش و دست راستش و گذاشت روی قلبم و این عبارت رو چند مرتبه تکرار کرد:

یا حی و یا قیوم، یا من لا اله الا انت. الله الله الله، اُفَوِضُ امری الی الله. الله الله الله. یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی. الله الله الله. بحق رسول الله. الله الله الله. اللهم فاجعل نفسی مطمئنة بقدرک راضیة بقضائک. الله الله الله. بحق محمد و آل محمد. الله الله الله. اللهم صل علی محمد و آل محمد. یا دافع البلایا. یا اعلی درجات. یا الله الله الله.

بعد از اینکه این دعا رو خوند، دستش و از روی قلبم برداشت و گفت:

خداوند ان شاءالله به شما کمک میکند و از همسرتان محافظت میفرمایند. تا قبل از اذان مغرب امروز یک گوسفند قربانی کنید و گوشت آن ذبح را بین مردم همان منطقه پخش کنید و خودتان چیزی میل نکنید از آن. ان شاءالله به زودی حاجت میگیرید. بفرمایید. مرخصید.

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۲۱
  • ۲۳ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات