مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

اون شب خلاصه گذشت و من نفهمیدم چطور گذشت. یه کم اداره پیش فیروزفر بودم و بررسی کردیم موضوع و جلسه گذاشتیم با چندنفر و ...

حوالی اذان صبح رسیدم خونه مادرم. نمازم و خوندم و نیم ساعتی فقط نشسته چرت زدم. حدود سه چهار روز میشد از قضیه مرخصیم تا رفتن به ترکیه و بعدشم تا اینجایی که گفتم میگذشت. سرو ته این استراحتا رو بزنی، سه چهارساعت هم نمیشد در این چند روز ... نیم ساعتی چرت و زدم و بیدار شدم.


فهرست - قسمت قبل


یه فرنی خوردم و بلند شدم زدم بیرون از خونه عین این روانی ها. ماشین و گرفتم و رفتم یه جایی پارک کردم.

زنگ زدم تهران به عاصف گفتم:

+ سلام عاصف. دیشب تا حالا اونا زنگ نزدن؟

- سلام. متاسفانه هنوز نه.

+ آخه زمان داره میگذره. هرچی میره بر ضرر اوناست. ما اینطوری میتونیم بهشون نزدیکتر بشیم. قضیه مشکوکه. پس چرا زنگ نمیزنن.؟

- یه خبر دارم برات. خانم ارجمند خط عطا رو کنترل کرده و عطا چند تا تماس با خارج از کشور داشته. حاجی هم چند دقیقه قبل به ارجمند گفته بفرسته براش روی سیستمش و ببینه.. حاجی هم که رفته دیده به من زنگ زده طبقه پایین.

+ خب چی گفت بهت؟

- حاجی بهم گفت عطا به تو گفته بود خانومش مریضه دیگه. درسته؟ منم به حاجی گفتم آره. حاجی گفت الان عطا کجا هست؟ گفتم که بچه های رهگیری و تعقیب و مراقبت گفتند یکساعتی میشه توی خیابون ایستاده از ساعت 6 و نیم صبح تا حالا. الانم که هفت و نیم هست. حاجی هم بهم گفت به بچه های رهگیری بگو دستگیرش کنند.

+ عاصف، شما واقعا انقدر به عطا مشکوک شدید که میخواید دستگیرش کنید؟!!

- همین تازه قبل از تو تماس گرفتم و دستور دستگیری دادم. ولی بهشون گفتم عطا حتما منتظره یکی هست که این وقت صبح یه جا ایستاده. به تیم دستگیری عطا گفتم منتظر بمونید کسی که عطا باهاش ملاقات میکنه رو هم دستگیر کنید. حاجی هم گفته بود مواظب باشید بچه هایی که با عطا کار میکنن چیزی نفهمن. چون زحماتشون هدر میره. خلاصه جوون هستن و دارن برای این کشور کار علمی میکنن. روحیه شون میریزه به هم.

+ خب هنوز اتفاقی نیفتاده.

- نمیدونم چی بگم. راستی عاکف، گفته بودی عطا رفیقته دیگه. آره؟

+ آره. عاصف جان وقتی دستگیر شدن خبرش رو بهم بده. فعلا کار دارم. خداحافظ

قطع کردم و رفتم سمت فرمانداری و بعدشم مخابرات. به فرمانداری گفتم دستور بدید به مخابرات که این گوشی کوروش و میبرم اونجا اطلاعاتش و برام بازیابی کنند و اینکه با چه کسانی تماس داشته رو برام مشخص کنند.

مخاطبان عزیز یه نکته رو بگم. اونایی که خانوم من و دزدیده بودند، توی مازندران بودند و نمیدونستیم کجا هستد. اونا فیلم و میگرفتند و بعدش میفرستادند تهران و تیم اتاق عملیات تهران برای بچه های ما میفرستادن. یا اینکه خبرش و از مازندران میدادن توی تهران و از تهران هم زنگ میزدند برای بچه های ما خط و نشون میکشیدند. برای این بود من و توی مازندران درگیر کردند.

از فرمانداری اومدم بیرون و بعدش با فیروزفر هماهنگ کردم به بچه های ادارشون بگه یه اتاق برای شنود و رهگیری مکالمات من ترتیب بدن تا به وقتش از اطلاعاتشون استفاده کنم. چون نمیخواستم تهران زیاد درگیر بشه روی این مسائل. میخواستم تهران کارای مهمتر رو انجام بده.

بعد از انجام این دو سه تا کار رفتم سمت مهدی. رفتم دفترش و منتظر نشستم تا جلسش تموم بشه و بیاد هم دیگه رو ببینیم. خلاصه اومد و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:

+ خبر تازه چی داری؟

گفت:

-  ماشینی که کوروش و فراری داد ، دزدی بوده. دستور دادیم طوفانم به جرم توزیع مواد دستگیر کنند.

+ خوب کاری کردی. بعدش ...؟

- بعدش اینکه جدای ماشین که دزدی بوده، شماره پلاک ماشینی که دادی برای بررسی، برای یه ماشین دزدی دیگه هست که دو هفته پیش براش یه پرونده تشکیل داده شده.

+ بعدش ...

- بعدش اینکه الانم تموم گشتی هایی که دارن روی این پرونده همکاری میکنن، بهشون دستور دادم که هر کجا سمندی با این رنگ و قیافه رو دیدند توقیف کنند.

+ ممنونتم داداش. من برم کلی کار دارم.

- عاکف.

+ جانم مهدی.

- خواهشا دست و پای من و توی این پرونده نبند و اگر می تونی بیشتر باز بزار. بزار دستم برای کار کردن توی این پرونده ی مهم، باز باشه. من بیشتر از اونی که فکر کنی میتونم کمکت کنمااا. من توانایی های بالایی دارم که خودتم میدونی.

لبخندی زدم و گفتم:

+ دیوونه ای تو؟ من مگه از ظرفیتای تو با خبر نیستم؟ میدونم چقدر خوب کار میکنی توی هر پرونده ای. ولی من فعلا فقط ازت میخوام ماشین و پیدا کنی همین. کارای دیگه ای هم بود ، چشم حتما بهت میگم.

از مهدی خداحافظی کردم و از دفترش اومدم بیرون و زنگ زدم تهران. از آخرین تماس من و عاصف حدود یکساعت و نیم می گذشت. خواستم ببینم خبر جدید چی داره برام. چندتا بوق خورد و جواب داد:

چندتا بوق خورد و جواب داد:

+ سلام. عاکفم. چه خبر؟

- سلام. عطا و ملاقات کننده رو دستگیر کردیم.

+ جدی میگی عاصف؟

- آره.

+ الان کجا هستند.؟

- توی اتاق بازجویی. خود حاجی داره بازجوییشون میکنه. عطا بدجور شاکیه از ما ...

+ خیلی غلط کرده. چرا شاکیه؟

- آخه توی بازجویی متوجه شدیم که عطا با این آدمی که قراره ملاقات داشته، ظاهرا ازش دارو میگرفته. حاجی بهش گفته برای چی تو در این دو سه روز اخیر با فرانسه تماس داشتی؟

+ خب اون چی گفت اصلا داروها رو برای کی میخواست.؟ داروی چی بود؟

- میگم حالا بهت. عطا فعلا مدعی هست و میگه که این آقایی که باهاشون ملاقات کردم و ما رو دستگیر کردید همونی هست که فرانسه بوده. و تا بیاد اینجا باهاش تماس داشتم.

+ عاصف، تو بودی توی بازجویی؟

- آره با حاجی با هم رفتیم داخل.

+ خب ادامش ...

- حاجی یه نگاه به داروها کرد و گفت این داروها خیلی گرونه. تو چطور پولش و تهیه میکنی؟

- عطا گفته من برای خانومم هر کاری میکنم. همه زندگیم و میدم تا زنده بمونه. اما از شما دلخورم. اینا رو میتونستید بدون دستگیری و بازداشت هم بپرسید.

+ حاجی چی گفت؟

- من و حاجی اومدیم بیرون و حاجی بهم گفت برو سریع درخواست بررسی و جوابیه خیلی فوری و حیاتی کن از معاونت برون مرزی و بچه های ضدجاسوسی، ببین همچین مسائلی درسته یا نه. بگو اگر مورد مشکوکی هست برسونن دستمون و بهمون گزارش بدن. خودتم بررسی کن سریع.

+ معاونت برون مرزی و ضد جاسوسی کدومشون جواب دادند تا الآن؟

- همین الان جواب دادند قبل از تماس تو. گفتند ما مورد مشکوکی از این دایره ندیدیم. بعد بهمون گفتند اگر چیزی مثبت بشه شما رو درجریان میزاریم. حاج کاظم، هم تعجب کرد و هم اینکه ناراحت شد. بهم گفت اشتباه کردیم اینا رو دستگیر کردیم. برو به عطا بگو بیاد و اون کسی هم که اینا با هم ملاقات داشتن، آزادش کنید بره. از عطا هم عذرخواهی کنیم.

+ واکنش عطا چی بود؟

- گفت عیبی نداره منم جای شما بودم شاید همین کار رو میکردم و دستگیر میکردم طرف رو. حاجی هم بهش گفت شما شاید عذرخواهی میکردی. اما ما توی تشکیلاتمون و کارمون حق اشتباه کردن نداریم که بخوایم تازه بعدش بیایم عذرخواهی کنیم. اشتباه ما مساویست با به خطر افتادن جان 80 میلیون هموطن ایرانی.

+ خبر خوبی بود. ممنونم.

بعد از تماس با عاصف رفتم سمت مزار شهدای گمنام  و یه زیارت خوب و معنوی انجام دادم. از شهدا خواستم یه خبر تازه ای از فاطمه به دستمون برسه و بعدشم بتونیم نجاتش بدیم.

خدا خدا میکردم تایمر اون دستگاهی که به فاطمه نصب هست فعال نشه. چون اگر فعال می شد قدرت برقش 220 ولت بود و فاطمه رو بلافاصله می سوزوند و خشکش میکرد. بعدشم برای اینکه آثاری از فاطمه برای ما باقی نزارن تیکه تیکش میکردن.

بدنم شدیدا ضعف داشت. از طرفی معده دردهای شدید و سر دردهای زیاد و ...

رفتم یه جایی نون خریدم و توی ماشین نشستم چند لقمه نون خالی و یه خرده آب و دو سه تا دونه خرما خوردم تا یه خرده بدنم از حالت ضعف بیاد بیرون و یه کم جون بگیرم.

توی فکر بودم که با صدای پیام گوشی به خودم اومدم. نگاه به صفحه گوشیم کردم دیدم یه فایلی از تهران ، بچه های 034 فرستادند روی گوشیم.

فایل و بررسی کردم و دیدم  تهدیدهای اتاق عملیات دشمن بود که در تهران مستقر بودند هست. تموم فایل هایی که میفرستادند، یا دو دقیقه ای بود یا کمتر از دو دقیقه. فایل و پلی کردم دیدم صدای همون زنه هست که این چند وقت چندبار زنگ زد. در تماسی که با بچه های ما داشت گفت:

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۲۰
  • ۲۰ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات