مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

دلم به حال این جوون سوخت که خودش و بخاطر اینکه موبایل من و بزنه به خطر انداخت و پذیرفت تا با جاسوس ها و تروریست ها همکاری کنه و من و سرگرم کنه تا خانم من و بدزدن و بعدش بتونن اینطوری و از این طریق با گروگان گرفتن خانومم پی ان دی رو از چنگ ما در بیارن.


فهرست - قسمت قبل


چون دیگه برامون قطع و یقین شده بود که با تیم مورد حمایت cia آمریکا و موساد اسراییل در ایران، طرف هستیم. چقدر احمق بودن که بخاطر اینکه ایران جووناش پیشرفت علمی نکنن، آمریکایی ها و اسراییلی ها حتی حاضر بودند عملیات تروریستی انجام بدن.

انگار ما این قطعه رو ازدست میدادیم خودمون نمیتونستیم بسازیم. بعضی در داخل، حالا از مسئولین یا مردم، خیال میکنند حکومت جمهوری اسلامی بره و سرنگون بشه، و ایران با آمریکا و اسراییل رابطه داشته باشه، وضع بهتر میشه و مردم آرامش دارن. نه جانم، زهی خیال خام و باطل. بدتر میشه و بهتر نمیشه. آمریکا خیلی عرضه داشته باشه، تریلیون تریلیون، بدهکاری ها و ورشکستگی های اقتصادی خودش و جبران میکنه. بگذریم.

از کنار جنازه بلند شدم و نگاه به موبایل کردم و یه کم با موبایلش ور رفتم دیدم نمیشه باهاش کار کرد. چون موبایل کوروش شکسته بود. به مهدی گفتم:

+ ماشینی که این رو فراریش داد و نزاشتن من بهش برسم و پیداش کردین؟

- نه ولی هنوز دنبالشیم. ضمنا عاکف جان، آقای فرماندار دنبالتون هستن و با شما کار دارند. میخوان حتما شما رو ببینند.

+ فرماندار چالوس الآن میخواد من و ببینه؟

- بله ظاهرا همین الآن.

+ باشه. فقط شما سریعتر ماشینی که این و فراری داد پیداش کنید.

- چشم. چشم.

رفتم سمت ماشینم و استارت زدم و از منطقه دور شدم.

دو سه تا کار هماهنگی بود انجام دادم و بعدش رفتم سمت فرمانداری چالوس. دیگه ساعت حدودا 10 شب بود. نمیدونستم فرماندار باهام چیکار داره. اما خلاصه هرچی بود درمورد همین قضیه ها بود که این وقت شب خونه نبود و توی دفترش منتظرم بود و میخواست من و ببینه. وارد محوطه فرمانداری شدم و ماشینم و پارک کردم. پیاده شدم و قبل اینکه برم بالا، زنگ زدم تهران به حاج کاظم:

+ سلام حاجی، عاکفم.

- سلام پسرم. خوبی دورت بگردم. اوضاع روحیت چطوره.

+ بیخیال مهم نیست. زنگ زدم تا یه خبر بد بهتون بدم.

- چیه خبر بدت؟

+ کوروش خزلی کشته شد.

- !!! چی گفتی؟

+ کوروش خزلی تنها سرنخمون کشته شد.

- چطوری؟

+ با گلوله کشتنش. جنازشم کنار یه بلوار انداختن و در رفتن.

- عاکف، یه چیزی ازت میپرسم. نظرت برای من در این یه مورد خیلی مهمه. به نظر تو ممکنه جاسوس از نیروهای اداره دوستت مهدی باشه؟

+ بعید میدونم حاجی. اونا اطلاع خاصی از این که قضیه جاسوسی و تروریستی هست ندارن. چون من زیاد اینا رو درگیر نکردم توی این ماجرا. مهدی اصرار داشت وارد پرونده بشه ولی دورش زدم و نزاشتم بازی کنه زیاد. سرگردون گذاشتمش تا برای خودش بچرخه. سعی کردم  ارتباطمون و این روزا یک طرفه باهاش حفظ کنم جز در موارد خاص. مهدی و نیروهاش توی مشتم هستن. هم از خودش و هم از نیروهاش، فقط در حد نیاز ازشون استفاده میکنم. ضمنا تا الآن کمک خاصی هم من ازشون نگرفتم.
الان تنها سرنخی که من دارم اینه که شماره ی پلاک اون ماشینی که کوروش خزلی ، موقعی که داشت از خونه طوفان موشه فرار میکرد ، تونستم بگیرم. تنها اطلاعاتم همینه. ضمنا در جریان این مورد هم باشید که الان اومدم فرمانداری تا ببینم فرماندار اینجا باهام چیکار داره. مورد بعدی هم اینکه، یه موبایل آسیب دیده از توی جیب شلوار کوروش خزلی پیدا کردم.

- چرا داری نفس نفس میزنی.؟

+ هوا گرمه اینجا. کلافه ام. حوصله هم ندارم اصلا. الانم دارم میرم پیش فرماندار. توی محوطه فرمانداریشون هستم.

- ببینم عاکف، از موبایل کوروش چه استفاده ای میتونی کنی. به دردمون میخوره اصلا؟

+ نمیدونم. چون شکسته هست. بعد جلسه با فرمانداری میبرم میدم مخابرات تا بچه های اونجا اطلاعاتش و بازیابی کنند ببینم چی میشه.

- عوامل تشکیلات توی مخابرات چالوس هستند. کارمندن اونجا. عاصف با چندتاشون قبلا کار کرده. بهش میگم تورو بهشون وصل کنه.

+ عالیه. منتظرم.

- ضمنا در جریان باش که ما هم اینجا داریم اتاق هدایت عملیات حریف و شناسایی میکنیم. پی ان دی رو هم آوردند، البته قلابیش رو. قراره ردیاب بزاریم توش و بدیم بهشون و بعدش بچه های رهگیری برن دنبالشون. الانم دو تا تیم رهگیری با ماشین آماده هستند. فقط موندیم کی رو بفرستیم ببره قطعه رو تحویل بده بهشون.

+ میخوای من خودم بیام تهران حاجی؟

- نه. چون ما وقتی پی ان دی رو تحویل بدیم اینا تا یکی دو ساعت بعدش میفهمن که مدل اصلی نیست و ما گولشون زدیم. اونوقت چون قطعه رو تحویل میدیم و اونا میبرن پیش مسئول عملیاتشون احتمالا، زمان میبره تا ما شناسایی کنیم و به مرکز اصلیشون برسیم.

توی این یکی دوساعت یا تو باید به نتیجه برسی و فاطمه زهرا رو پیدا کنی، یا ما اینجا هدایت کننده های اتاق عملیاتشون و پیدا کنیم و دستگیر کنیم. کار سخته. تو بمون اونجا دنبال پیدا کردن محل نگهداری همسرت باش. ما هم داریم ازشون وقت میگیریم که در روز عملیات انجام بشه. الان ساعت ده یازده شبه.

+ حاج کاظم لطفا موقع شروع عملیات توی تهران و تحویل پی ان دی به من خبر بدید در جریان امور باشم. ضمنا یه چیزی. حاجی من فکر میکنم توی تهران باید دنبال یه خبر چین و نفوذی بگردیم که خبرای ما رو بیرون درز میده. بهت توی این یکی دو روز هم گفتم این قضیه رو همون موقعی که توی 034 باهم بودیم. یا توی سیستم امنیتی خودمون هست و یا توی سکوی پرتاب. یا ... نمیدونم کجا.

- آره. آفرین. خودمم دیگه به این نتیجه رسیدم اتفاقا. ولی باهات مطرح نکردم. حالا که خودت گفتی و نظر تو هم همینه با حساسیت بیشتری پیگیری میکنم این موضوع رو. اگر اینجا سرنخی از حفره های امنیتی پیدا کردیم بهت میگم. تو هم اونجا هر خبری شد و اتفاق تازه ای افتاد من و در جریان بزار.

+ حاج آقا فکر خونه امن جدید باشید کم کم. توصیه میکنم فقط همون و چند نفری که توی خونه هستید و شخص حاج آقای(....) از این موضوع خبر داشته باشن فقط.

- پیشنهادت و جدی میگیرم.

مکثی کردم و با ناراحتی و سردرگُمی گفتم:

+ حاجی؟

- جان دلم.

+ برا فاطمه دعا کن.

- عاکف قوی باش. چشم. دعا هم میکنم. تلاشمم میکنم.

+ حاجی از خانومم چیز تازه ای نفرستادند برام بفرستی؟

حاجی هم معلوم بود از مظلومیت من و فاطمه بغض کرده و داره خودش و کنترل میکنه فوری گفت:

- نه. فعلا خداحافظ

آهی کشیدم و گفتم: «یازهرا. بی بی جان، خودت کمک کن.»

بعد از این تماس رفتم پیش فرماندار و یکسری توضیحاتی بهم داد و گفت همه امکاناتمون در اختیار شماست. الان چیزی اگه میخواید بگید تا من دستور بدم. از کارای سختی که کردید برای ایران و جهان تشیع در کشورهای دیگه هم مطلع شدم. فیروزفر خیلی چیزا گفت درمورد شما. ما وظیفمونه که حالا جبران کنیم.

گفتم:

+ خواهش میکنم. من دنبال جبران کسی نیستم. وظیفه ذاتی و کاری و شرعی و اخلاقیم و انجام دادم تا حالا. کارم اینه. پس لطفا به چیزی که وظیفمه زیاد بها ندید.

بعد از این حرفا، یکسری توضیحاتی رو بهش دادم و بعضی چیزها رو اعلام نیاز کردم و گفتم:

+ میخوام وقتی باهاتون در مورد موضوعی که مربوط به این پرونده میشه، و تا زمانی که من اینجا هستم ، هرساعتی از شبانه روز تماس گرفتم و صحبت کردم، راه رو برام صاف کنید تا برم جلو. من رو درگیر پروسه های اداری مربوط به بعضی جاها نکنید.

فرماندار هم قبول کرد.

خداحافظی کردم و از فرمانداری اومدم بیرون. رفتم از یه مغازه آب معدنی گرفتم و خوردم. یکی دو روز بود درست و درمون نتونستم چیزی بخورم. بدنم ضعف داشت میرفت. زنگ زدم به مادرم. باهاش یه کم حرف زدم. جواب داد و گفتم:

+ سلام مادر. خوبی؟

- سلام عمر من. خوبی؟ پسرم خونه نمیای؟

+ نه مادرم الان وقتش نیست.

- ببخشید تو رو خدا. من باعث شدم توی دردسر بیفتی.

+ عه این چه حرفیه حاج خانم. نگران نباش. متوسل شو خدا کمکون میکنه.

بنده خدا نیمدونست که اگه تهران هم بودم بهم این ضربه رو میزدن. زنگ زدم به حاج کاظم توی تهران و بهش جلسه با فرمانداری چالوس و گزارش دادم. بین صحبتامون گفت:

- عاکف بعد از آخرین تماسی که من و تو باهم داشتیم، و بعدش تو رفتی فرمانداری.

+ خب ...

- عطا زنگ زده به عاصف، میگه من یه نیم ساعت میرم تا جایی بر میگردم و نمیتونم فعلا سکوی پرتاب باشم. عاصف بهش گفت کجا؟ اونم گفته خانومم مریض هست و میرم فوری میام.

+ خب دیگه چی گفت؟

- اینا دارن شبانه روزی این یک هفته آخرو کار میکنن و خروج از محوطه سکوی پرتاب نمیتونن داشته باشن. جز با هماهنگی ما که برقرار کننده امنیت هستیم و نباید اجازه بدیم این رفت و آمدها منجر به اتفاقات جاسوسی امنیتی بشه. عاصف که بهم گفته عطا میگه میره و نیم ساعته بر میگرده من یه خرده حساس شدم. آدمی که خانومش مریض بشه و حال و روزش بد باشه، نیم ساعته نمیره و نمیاد. راستش دستور دادم دوتا از بچه ها برن عطا رو رهگیری کنند و زیر نظر بگیرنش. به تیم رهگیری گفتم تموم بچه هایی که با عطا کار میکنند و متخصص امر هوافضا هستند و توی مسائل مربوط به پرتاب ماهواره دارن این روزا روی این پروژه کار میکنند، با مجوز قضایی مکالمات و ارتباطاتشون و که توی این چند روز اخیر بوده، پیگیری و سیو کنن و بفرستن برام تا بررسی کنم. به ارجمند و موسوی هم گفتم اگر خودشونم چیزی مشکوک دیدن بررسی کنن و گزارش نهایی رو بهم بدن.

+ حاجی خودت میدونی. من نظری نمیدم فعلا. هرکاری میتونی بکن. هر چیزی چون ممکنه.

قطع کردیم و تموم شد حرفامون.

اون شب خلاصه گذشت و من نفهمیدم چطور گذشت. یه کم اداره پیش فیروزفر بودم و بررسی کردیم موضوع و جلسه گذاشتیم با چندنفر

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۱۹
  • ۳۳ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات