مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

قطع کرد، دیدم پشت سرش عطا زنگ زد. حوصلش و نداشتم جواب بدم. ولی گفتم شاید کار مربوط به همین قضیه ماهواره باشه .  جواب دادم:

+ سلام. بگو عطا. میشنوم.

- سلام عاکف جان خوبی؟ خبرو الان شنیدم. خیلی ناراحت شدم. وضعیت چطوره الآن.


فهرست - قسمت قبل


+ خبر چی رو؟

- قضیه خانمت و ... !!

+ تو به این چیزا چیکار داری آخه. زن من مهم نیست الان. تو بالا سر اون ماهواره برای پرتاب مگه نباید باشی؟ چشم و امید رهبری و مردم به پرتاب این ماهواره هست. دنیا داره با حساسیت دنبال میکنه این موضوع و ! بعد تو داری زنگ میزنی به من که فلان شده یا نه.

- چشم . ببخشید. اما دستگاه و تست کردیم و مشکلی نداره خدا رو شکر. همه چیز آمادس. خدا رو شکر تونستیم کاری کنیم که اگر یه وقتی دستور برسه که الان پرتاب نشه کاری کنیم که پرتاب نشه و این جلوگیری باعث انفجار نمیشه. من نگران فاطمه زهرا خانم بودم، گفتم بهت زنگ بزنم ببینم چیشده؟

+ ممنونم. لطف داری. تو به کارات برس. همه فکر و ذکرت باشه ماهواره. عطا ازت خواهش میکنم همه تلاشت و بکن. منم اگر اتفاقی افتاد و کاری نیاز بود انجام بدی، باهات تماس میگیرم.

قطع کردم.

دیگه باید از اون نهاد امنیتیِ شمال می اومدم بیرون. موقع خارج شدن از دفتر فیروزفر، بهش گفتم:

+ من یه لب تاپ دارم. این و تحویل شما میدم. مسئولیتش با شما هست. توی صندوق همین اتاقتون بمونه و کلیدش دست خودتون فقط باشه.

فوری یه چسب مخصوص که برای پلمپ بود و شماره مخصوص و کد ادارمون و داشت ، از توی کیفم در آوردم و چسبوندم تن لب تاب که اگر لب تاپ و کسی باز کرد بعدا، من بدونم. خلاصه ما بیشتر در خطر هستیم و باید پیشگیری کنیم.

لب تاپ و تحویل دادم و اومدم بیرون و رفتم توی ماشینم. فایلی که عاصف از تهران برام فرستاد روی موبایلم و صدای یکی از اونایی بود که فاطمه رو دزدیدند، پِلِی کردم و گوش دادم. گفتند:

«به عاکف سلیمانی بگید از طریق دوربینای اون هتلی که تامی برایان توش بود، تونستیم بفهمیم کار گرفتن قطعه پی ان دی و ضرب و شتم تامی برایان کار کی هست. این حرکت ما عوض اون کار شماست. ما خیلی به شما نزدیکیم. ضمنا به عاکف سلیمانی بگید برای پیدا کردن همسرش، زیاد انرژی مصرف نکنه. خانومش پیش ما هست. این اولین پیغام و هشدار ما بود. وقتی پیغام بعدی رو در تماس بعدی بهتون دادیم، از زمان اعلام هشدار و پیغاممون، چند ساعت فقط فرصت دارید تا به خواستمون عمل کنید. و گرنه همسر عاکف و به قتل میرسونیم./تمام.»

از ناچاری سرم و گذاشتم روی فرمون ماشین و برای فاطمه غصه خوردم. بغض کردم. آخه فاطمه توی زندگیش با من مظلوم واقع شده بود. اون بخاطر کار من درگیر این موضوع شده بود. از طرفی به خاطر مشکل من، نمی تونست مادر بشه. از طرفی دوری های من و تحمل میکرد. از طرفی همش صبور بود. همیشه دلسوز بود. بخاطر من یکی دوبار تا مرز ترور رفت و اینم سومیش بود. دلم گرفته بود. واقعا تحت فشار بودم. آخه جوون بودم. پدر نداشتم. کسی و نداشتم که قوت زانوهام باشه. سنگ صبورم باشه. دست بکشه روی سرم از کودکیم. سنی نداشتم که پدرم شهید شد. وقتی یه مصیبت میاد برای آدم، همه ی مصیبتای گذشته هم میاد جلوی چشمش انگار بعضی وقتا. همونجا متوسل شدم به پدرم. گفتم:

«بابا، میبینی؟ میبینی پسرت به چه روزی افتاده.»

دوستان خدا میدونه همین الان دارم تایپ میکنم دارم اشک میریزم. الان ساعت 4 و 26 دقیقه صبح فروردینه 97 هست که دارم تایپ میکنم اینارو.

توی ماشین اون لحظه با پدرم درد دل کردم و گفتم:

بابا علی، به جان شما دیگه دارم کم میارم. تحت فشارم. بابا عروست رو دزدیدن این بار. تو میدونی من جونم به خانومم بسته هست، پس کمک کن پیداش کنم. اما بازم راضی هستم به رضای الهی. ولی خیلی سختمه ناموسم دست دشمن باشه. اونا با من مشکل دارن. به زنم چیکار دارند. حاج علی کمکم کن. من پسرتم. هوام و داشته باش.

یه خرده با این توسل به پدر شهیدم قوت قلب گرفتم و سبک شدم . چند دقیقه فکر کردم و بعدش زنگ زدم به عاصف. گفتم:

+ سلام. خبر تازه ای ندارید؟

- نه متاسفانه. اما نگران نباش.

+ 034 (صفر سی و چهار) چه خبر؟

- فعلا که حاج کاظم از بچه ها خواسته تا 5 دقیقه دیگه همه آماده بشن و برن طبقه بالا توی دفترش. جلسه مهم داریم بابت خانومت. خانم ارجمند هم داره روی رمز ایمیلت کار میکنه که وصل به گوشیت بود، تا بتونه سرور و انتقال بده مرکز خودمون تا نتونند تیم حریف بهش دسترسی پیدا کنند. حاجی هم همینطور بالای سر بچه ها هست لحظه به لحظه. خیالت جمع.

+ خوبه ممنونم. فعلا یاعلی.

رفتم سمت خونه مادرم اینا ماشین و گذاشتم و رفتم توی محل، پیاده گشت زدم. اسلحم و مسلح کرده بودم و زیر کتم آماده داشتم برای هر اتفاقی. تموم چیزایی که احتمال میدادم و بررسی کردم. دنبال این بودم ببینم داخل این محل جایی هست که دم یه مغازه یا هرجایی که شد یه دوربین نصب باشه.

دنبال این بودم ببینم داخل این محل جایی هست که دم یه مغازه یا هرجایی که شد یه دوربین نصب باشه و از طریق اون دوربین شاید چیزی دستگیرمون بشه و کمکمون کنه. اما حتی دریغ از یه دوربین.

صدای اذان بلند شد از مسجد محل. رفتم مسجد و تجدید وضو کردم و آماده شدم برای اقامه نماز.

نماز مغرب وخوندم، دیدم گوشیم زنگ میخوره. جواب دادم و دیدم مجیدی هست. همونی که موبایلش و بچه ها کنترل میکردن و عطا بهش مشکوک بود توی سکوی پرتاب و مارو هم حساس کرده بودن. زنگ زد و گفت:

- آقا عاکف سلام. مجیدی هستم از سکوی پرتاب ماهواره.

+ سلام. جانم آقای مجیدی. بگو مهندس جان میشنوم.

- آقا عاکف حقیقتش ماهواره آماده پرتاب نیست ولی آقا عطا اصرار داره پرتاب بشه. الانم من از دفتر و جایی که همه جمع بودیم زدم بیرون. دارم دور از چشم دیگران با شما صحبت میکنم. اگه میشه جلوی پرتاب و فعلا بگیرید. چون هنوز روی بعضی قسمت ها ما مشکل داریم. همه چیز حل شده بود ولی یه هویی دوباره مشکل ایجاد شد.

+ مطمئنی عطا این طور گفته با این وضعیت؟ چون خودش گفته بود آماده هست همه چیز! پس چه اصراری داره برای پرتاب؟!

- آره بخدا خودش گفته که باید پرتاب بشه.

+ باشه نگران نباشید. خودم پیگیری میکنم. من الان سر نمازم. بعدا تماس میگیرم. یا علی

از صف نماز فاصله گرفتم و اومدم توی حیاط مسجد زنگ زدم به حاج کاظم:

+ سلام حاجی. عاکف هستم.

- سلام. شنیدم بهت چی گفت مجیدی. (چون تلفن مجیدی توسط بچه های ما توی تهران شنود میشد بخاطر مشکوک شدن عطا بهش و حاجی هم خب میشنید صحبتا رو.)

+ خب با این وضعیت دستور چیه حاج آقا؟

- تو اصلا خودت رو اونجا درگیر این موضوع نکن. عاکف دارم تاکید میکنم اصلا. اینجا رو بسپر به من و عاصف. الان عاصف عبدالزهرا رو میفرستم دقیق بررسی کنه ببینه حرف مجیدی چیه. اگه واقعا مشکلی هست و میشه جلوی پرتاب و گرفت، جلوش رو میگیریم و فعلا دستور امنیتی صادر میکنیم که حق پرتاب ندارن. و گرنه بخاطر سرپیچی کردن از دستورات سازمانِ (.کشور) با مسببین این امر برخورد پشیمان کننده ای میشه.

+ خوبه. فقط حاجی حواستون باشه. فعلا یاعلی.

- یاعلی

رفتم دوباره داخل مسجد و نماز عشاء و خوندم. بعد از نماز یه زیارت عاشورا هم خوندم و توسل کردم به امام حسین. درد دل کردم باهاش. گفتم:

آقا نمیخوام زیاد مزاحمتون بشم. میدونم من آدم بدی هستم. بزارید هرچی میاد سر من بیاد. ولی خانومم نه. میدونم هوای من و خانوادم و همه عالم و آدم و دارید به اذن الله.
ولی آقا امتحان سختی دارم پس میدم. از خدای متعال، برای من بخواه که کم نیارم توی این امتحان. شک ندارم که این مورد هم یک امتحان هست. ولی صبرش و بهم بده. فاطمه ناموسمه. من نمیتونم ببینم دزدیدنش.
امام حسین، شما قدرت این و داری که از خانومم محافظت کنی. التماست میکنم کمکش کن. التماست میکنم نزار بهش آسیبی وارد شه. التماست میکنم.

این همه حسین حسین گفتم و چیزی ازت نخواستم، فقط با نامت عشق کردم، هرجایی اسمت اومد رفتم قاطی اون جمع شدم و صدات زدم. من همه جا خودم و انداختم زیر دست و پات. آخه تو ارباب من هستی. حالا یه بارم مثل همون گاهی اوقات ها که هوام و داری، ازت میخوام از خانومم مراقبت کنی. من کنارش نبودم. زندگی و براش تلخ کردم.

همینطور توی سجده بودم و حرفام و توی دلم میزدم و یه کمی چشام تر شده بود، دیدم یکی دست گذاشت روی شونه هام.

یه لحظه به خودم اومدم دیدم یکی داره صدام میکنه و میگه:

آقا. جناب. برادر بلند شو. آقای محترم. برادر من. پسرم.! با شما هستم بلند شو آقاجون.

از سجده بلند شدم و دیدم روحانیه مسجده محل هست. دو رو برم و نگاه کردم و دیدم یکی دو تا پیرمرد نشستن و همه رفتن. به احترام روحانیت بلند شدم از جام و دست اون پیرمرد سیدِ روحانی و نورانی رو بوسیدم و گفتم:

+ جانم حاج آقا. درخدمتم!

- پسرم چیزی شده. الآنیه ربع هست توی سجده ای.خیال کردم اتفاقی براتون افتاده. چی شده امام حسین و قسم میدادی.؟ صدات یه کم می اومد.

خجالت کشیدم ازش و گفتم:

+ حاج آقا دعام کنید فقط. همین.

- چشم ولی حال خوشی داری. آفرین بهت جوون. از خدا طلب خیر میکنم برات. ان شاءالله گره از کارت باز بشه. شما اهل این محلی؟

آهی کشیدم و گفتم:

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۱۴
  • ۳۴ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات