مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

گفتم:

+ حاجی فقط تا نرفتم یه موضوعی رو باید حتما بهتون بگم، اونم اینکه یه مورد مشکوک داریم در این پرونده که بر میگرده به سکوی پرتاب. مجیدی رو که میشناسید؟ همون که با عطا کار میکنه؟

- آره چطور مگه؟؟


فهرست - قسمت قبل


+ عطا میگه چند وقتیه تلفنش زنگ میخوره میره دور از جمع حرف میزنه. اگه میشه مجوز شنود تلفناش و دستور بدید برامون بگیرن. یا خودتون پیگیر بشید. ضمنا احساس میکنم خبرهای این پرونده از یه طریقی داره بیرون درز میکنه. من رو حساس کرده به خودش.

- خب اول بزار من قضیه مجیدی رو پیگیری کنم بعدش روی اون مورد دوم هم میشینم فکر میکنم و بررسی میکنم. اصلا وایسا جلوی خودت زنگ بزنم.

حاجی از توی حیاط با موبایلش زنگ زد بالا به اتاق یکی از بچه ها به نام موسوی. موبایلشم گذاشت روی آیفون و من میشنیدم. بعد اینکه دوتا بوق خورد موسوی جواب داد و حاجی گفت:

- سلام موسوی جان. به بچه ها بگو تا نیم ساعت دیگه مجوز شنود تلفن مجیدی که توی شرکت و تیم عطا اینا هست و کارای ماهواره و سکوی پرتاب رو انجام میده رو دارن کار میکنن رو بگیره. بعداز گرفتن مجوز، تموم خط ها و راه های ارتباطی مجیدی رو کنترل کنند.

موسوی گفت:

- میگم مکالماتش و ضبط کنند.

+ نه برادر من . کافی نیست. به خانم صادقی بگو همزمان، هم گوش کنه به مکالمات و هم ضبطش کنه. اگر نکته مشکوک و کد دار و نکته خاصی هم بود بهمون فوری گزارش کنه. اگر من و عاکف نبودیم حتما به عاصف بگو اون مورد رو.

قطع کرد موبایلش و بهم گفت:

- تو برو خونه استراحت کن. فعلا هم نیاز نیست این روزا بیای 034. خواستی برو اداره باش. کارای عقب موندت و انجام بده. مشکلات جدی پیش اومد توی پرونده بهت میگم بیای.

+ چشم. فعلا یاعلی.

داشتم می اومدم بیرون از خونه که مرتضی از در حیاط اومد داخل. دیدم فلفل گرفته. فلفل رو ازش گرفتم و حرکت کردم سمت خونه. تو راه زنگ زدم به فاطمه زهرا و گفتم: «خانم بیرون چیزی نمیخوای؟»

گفت: «نه فقط خواهشا برو آرایشگاه موهات و ریشت و کوتاه کن مرتب شو. احتمالا مهمونی میخوایم بدیم.»

چشمی گفتم و قطع کردم و‌ بعدش رفتم یه سر آرایشگاهِ همیشگی که میرفتم. مرتب کردیم خودمون و رفتم خونه.

وقتی رسیدم ماشین و گذاشتم پارکینگ و رفتم با آسانسور بالا. فاطمه فهمیده بود اومدم درو باز کرد.

+ سلام خانومِ من.

- سلام عشقم. خسته نباشی. رسیدن بخیر.

+ ممنونم، زنده باشی.

- مأموریت چطور بود؟

+ تلخ و شیرین. بگذریم. بیا اینم فلفل برای طوطی. بریم طوطیتو ببینیم در چه حالیه.

- بریم.

رفتیم طوطی رو که توی هال و پذیرایی بود، دیدیم.

فاطمه گفت:

- عزیزم، طوطیم دیگه زیاد فلفل نمیخوره! به نظرت چرااا؟

+ خب از بس بهش فلفل دادی، زده شد و بدش اومده حتما.  نگاه کن قیافه طوطیتم شکل فلفل شد. قیافه تو هم داره شکل طوطی میشه هااااا.

- ای ناجنس. حالا من و اذیت میکنی. بگو ببینم امروز جایی میری یا خونه ای؟

+ آره یه خرده کار دارم . میرم ولی سریع بر میگردم. راستی حاج کاظم برات سلام رسوند. برای خواستگاری بهزاد هم اوکی داده.

- ای جانم. سلامت باشه عمو. خدا رو شکر که اجازه داده. زینب خانم میگفت بعید میدونم اجازه بده کسی بیاد فعلا خواستگاری مریم اما مثل اینکه حرفات روش اثر داشته. ولی محسن به هم میاناااا. مگه نه؟

+ نمیدونم.

- بی احساس. همش میگه نمیدونم. پس چی و می دونی.

+ فقط این و میدونم که تورو خیییییلیییییییییییییی دوست دارم. همین. راستی ناهار آمادس؟

- آره. ولی اول میری دوش میگیری بعدش میای ناهار. ضمنا، باز وسط ناهار زنگ نزنن از ادارتون و بلند شی بری؟

+ نه بابا. به چرت بعد ناهارم میرسیم.

- خواهیم دید.

رفتم دوش گرفتم و اومدم نمازم و خوندم و آماده شدم برای ناهار خوردن.

یه دو سه دیقه از شروع ناهارمون گذشته بود که فاطمه گفت:

- محسن قبل اینکه بیای من رفته بودم تا فروشگاه خرید کنم و یه خرده خرت و پرت بگیرم برای خونه. دم در خونه که رسیدم یه پراید دیدم. رانندش همینجوری زل زده بود به من. تا بیام داخل خونه همینطور نگاه میکرد.

+ چیزی نیست. خب آدما نگاه میکنند همدیگه رو. ایشونم میخ نباید میشد و نگاه نباید میکرد به نامحرم که حالا یه غلطی کرده. ناهارت و بخور.

-  تازه بعدشم اومدم خونه یه نفر زنگ زد به تلفن خونه و هرچی گفتم الو بفرمایید، جواب نمیداد. شماره خونه ما رو کسی نداره. فقط مادرت داره و مادر پدر من. حتی خواهر برادرای ما هم ندارن. اگه یه غریبه هم اشتباه زده بود باید چیزی میگفت حداقل.

+ حتما صداش نمیرسید.

راستش دوستان من خودم یه کوچولو بابت این نگاه کردن و تلفن به خونه حساس شدم با این وضعیت. چون احتمال دادم باز مثل قضیه بعد سوریه بشه. ولی باز گفتم ان شاءالله چیزی نیست و خیر هست و نخواستم خانومم نگران بشه.

بعد فاطمه گفت:

- راستی مامانت دیروز که فهمید مهمونی دیشب کنسل شده پاشد رفت ویلایی که توی شمال دارید.

مگه مهمونی نمیگیری برای فردا شب.؟

- حقیقتش یه خرده در اینکه بگیرم یا نگیرم گیر کردم. دیشب خوب بود میگرفتیم که خب زنگ زدم کنسل کردم. به همشون گفتم اگر خواستیم برای شب های آینده بگیریم خبرتون میکنم. ضمنا مادرجون که رفته ویلای شمال، از اونجا صبح زنگ زد و سراغت رو میگرفت. یه خرده هم حال ندار بود ظاهرا.

+ باشه بهش زنگ میزنم الآن. حتما فهمیده چند روز دیگه میخوایم بریم شمال پیشش داره ناز میکنه از الآن. تو رو ببینه حالش خوب میشه.

- محسن طوطیمم بیارم دیگه؟

+ بیخیال فاطمه زهرا.

- عه محسن.

+ باشه بیار فدات شم. من تسلیمم. آخه اونجا هواش شرجیه خانومَم. طوطی اذیت میشه. برای خودش میگم. خلاصه حیوون زبون بسته رو میاری اونجا چی بشه. به هر حال از من گفتن بود، بعدا چیزیش شد ناراحت نشو.

- اولا زبون بسته نیست و داره کم کم حرف میزنه.

+ آره میدونم. به جون خودش میدونم.

- محسسسنننننن. مسخره نکن.

+ بخدا مسخره نمیکنم.

- میارمش. اتفاقی هم نمی افته.

+ باشه چشم، بیار عزیزم. ولی باید خودت مواظبش باشی.

گوشی و گرفتم و زنگ زدم به مادرم. دیدم جواب نمیده. یه خرده نگران شدم. گفتم نکنه چیزی شده باشه، چون فاطمه هم گفته بود حال ندار بوده.

یه بیست دقیقه گذشت و فاطمه هم نگران شد. چون مادرم اخلاقش طوری بود که شماره بچه هاش می افتاد، اگر جایی بود یا متوجه نمیشد یا سر نماز بود ، بعدا خودش زنگ میزد و از نگرانی درمون میاورد.

فاطمه گفت بزار زنگ بزنم به مادرت ببینم این بار جواب میده یا نه‌. فاطمه زنگ زد ولی بازم مادرم جواب نداد.

گفت: «زنگ میزنم به معصومه خانم همسایه مادرت اینا توی شمال. اون بره یه سر بزنه ویلاتون ببینه چخبره. دلم شور افتاده محسن.»

با موبایلش زنگ زد به همسایه ویلامون توی شمال.حدود هفت هشت تا بوق خورد. تلفن روی آیفن بود. جواب داد:

+ الو سلام معصومه خانم خوبید؟

- سلام. ممنونم. شما؟

+ فاطمه زهرا هستم. عروسِ راضیه خانم که همسایتون هستند توی شمال. همسر آقای سلیمانی.

- آها چطورید عروس خانم خوبید؟ آقاتون خوبن. چه عجب یادی از ما کردید؟

+ ممنونم عزیزم. شما لطف دارید. ببخشید معصومه خانم یه زحمت دارم براتون. اگه میشه لطف کنید ویلای مادر شوهرم اینا یه سر بزنید. الان آقام زنگ زد به اونجا جواب ندادن. منم چند دقیقه بعدش زنگ زدم بازم هیچکی جواب نمیده. آخه مادر شوهرم از صبح یه خرده حال ندارم بوده. برای همین یه خرده استرس گرفتیم ما اینجا. میشه فوری یه خبر بگیرید و بهم آمارش و بدید.؟

- آره حتما عزیزم. الان یا خودم میرم. یا میگم داریوش بره و به حاج خانم میگیم که شما زنگ زدید و نگران شدید. تا خودش به شما زنگ بزنه.

+ ممنونم منتظرم.

یه ربع گذشت دیدم زنگ نزد. اینبار خودم شماره ویلا رو گرفتم دوباره تا ببینیم چخبره. چهار پنج تا بوق خورد دیدم یکی جواب داد اما صدای مادرم نبود.

گفتم:

+ الو. سلام شما کی هستی تلفن و جواب دادی؟

- سلام آقای سلیمانی. خوبید. معصومه هستم همسایه مادرتون.

+ آها چطوری معصومه خانم. خوبی شما. ببخشید نشناختم.

- آقای سلیمانی من چند دقیقه هست رسیدم. دیدم در باز بود اومدم داخل. مادرتون کنار پله افتاده بود. بیهوش هم شده.

+ یا ابالفضل العباس. آخه چرا؟

- نمیدونم بخدا.

+ معصومه خانم آقا داریوش خونه هست؟ (داریوش شوهر معصومه بود)

- بله خونه هست.

+ پس اگه زحمتی نیست ، با آقا داریوش خیلی فوری برسونیدش بیمارستان.

- چشم. چشم.

+ ممنونم. در دسترس هم باشید، باهاتون در ارتباطم من.

- حتما آقای سلیمانی. به روی چشم. فقط شرمنده هستم یه موضوعی هست.

دیدم داره خجالت میکشه برای گفتن، بهش گفتم:

+ معصومه خانم چیزی شده؟ نمیتونید ببریدش بیمارستان مگه؟ اگر نمیتونید بگید و تعارف نکنید.

- وایییی آقای سلیمانی نگید اینطور تورو خدا. این چه حرفیه. وظیفمونه. فقط راستش و بخواید داریوش بیکاره. ما هیچ پولی توی خونه نداریم. اگه بیمارستان پول بخواد چی؟

+ معصومه خانم از این بابت خیالتون راحته راحت باشه. من یا کارت به کارت میکنم یا میگم یکی از دوستانم توی شمال پول رو دم بیمارستان برسونه به شما. خوبه؟

- بله ممنونم. ببخشید تورو خدا ناراحت نشیدااا.

+ نه. فقط لطفا سریع حاج خانوم و ببریدش بیمارستان. یاعلی

فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده، سریع بلند شد از سرسفره ی ناهار و خواست آماده بشه بیایم شمال.

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۰۸
  • ۳۶ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات