مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

خندیدم و بهش گفتم:

+ باشه حالا ناراحت نشو. فعلا وقت ندارم به این فکر کنم که آیا تو دنبال بهونه ای یا نه!

مهندس مجیدی هم که عطا زنگ زده بود و به یکی گفت بهش بگید بیاد، سی ثانیه بعد در زد و وارد دفتر عطا شد و قطعه رو از عطا تحویل گرفت و، عطاهم بهش گفت سریع برید کار رو شروع کنید چون وقت کمه.


فهرست - قسمت قبل


مجیدی گفت: «چشم. خدا رو شکر این قطعه بهمون رسید. طبق برنامه ریزی که کردیم ، دی اف ماهواره آماده هست و تست پی ان دی هم با نصبش حدودا نیم ساعت تا یک ساعت طول میکشه. که ما از همین حالا شروع میکنیم. ان شاءالله می تونیم ماهواره رو همین چند روز آینده پرتاب کنیم.»

خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد.

وقتی مهندس مجیدی از دفتر خارج شد عطا، من و نگاه کرد و گفت:

- خب ممنونم ازت بابت این زحمتت برای این قضیه.

+ خواهش میکنم. فقط عطا جان یه چیزی داره اذیتم میکنه و به خودتم میخوام بگم اون و، چون مجبورم. حالا بگم؟

خندید و گفت:

- باشه فقط آدم فروشی توش نباشه، کمکت میکنم.

لبخندی زدم و گفتم:

+ عطا جدی دارم باهات حرف میزنم. بحث مهمی هست. به خودت میتونم بگم. چون در جریان باشی بهتره. حقیقتش فکر میکنم اطلاعات اینجا داره به بیرون درز میکنه. من آدم تازه کاری نیستم که بخوام الکی به چیزی شک کنم. چون امنیتی هستم مجبورم همه چیز و امنیتی نگاه کنم و بعدش با یقین حرف بزنم و بعدش به اون عمل کنم. من وقتم رو روی شکیات نمیزارم. وقتم رو روی یقین ها میزارم. گرچه به شکهای خودمم اهمیت میدم اما کار من با یقینیات هست. شاخکای اطلاعاتی من روی هر چیزی حساس نمیشه. چون فکرم و وقتم برام مهمه. ولی روی یه چیزی حساس بشه ته اون قضیه همون چیزی میشه که من میگم.

اومد وسط حرفم و گفت:

- عاکف تو که میدونی من از این مسائل اطلاعاتی امنیتی سر در نمیارم. از روحیات من باخبری. ما از دوره دبیرستان با هم رفیقیم و رفت و آمد خانوادگی داریم و خانوم تو و خانوم من، باهم رفیقن. من و تو هم که خونه محرم هم دیگه هستیم. من اگر از این چیزا سر در میاوردم الان توی تشکیلات اطلاعاتی امنیتی اون ارگانی که تو هستی داشتم پیش خودت کار میکردم. و تو هم اگر توی فضای کاری ما بودی و سر در میاوردی از مسائل فضایی و پرتاب ماهواره، الآن توی شرکت ما بودی و رییس ما بودی و داشتیم شاگردیت و میکردیم.

همینجوری داشتم دست میکشیدم روی موهام و سر و صورتم ، و به زمین خیره بودم و فکر میکردم به درز کردن اطلاعات از سکوی پرتاب و ...؛ بهش گفتم:

+ ببین عطا، یه زحمت بکش، لیست اسامی تمامیه افرادی که توی این شرکت هستند و همچنین لیست اون شرکت هایی که با شما دارن کار میکنند توی بعضی موارد، برسون به عاصف عبدالزهرا تا روی اونا کار کنه ببینیم چی میشه.

- چشم.

+ بعد یه چیزی رو بهم بگو ببینم. یه سوال مهم دارم ازت.

- جانم بپرس.؟

+ اون شرکتی که خسرو جمشیدی توش کار میکرد، اون شرکت هنوز با شما در ارتباطه و باهم کار میکنید؟

- نه.

+ باشه ممنونم از پاسخت.

- راستی از جمشیدی چخبر؟ حکم اعدامش کی اجرا میشه. الان کجا هست اصلا.؟

+ هیچچی، فعلا هست. ظاهرا توی یکی از زندان های تهران هست. فکر کنم اوین باشه. (نگفتم بهش که همراه من ترکیه اومد و کشته شده توی ترکیه.)

بعد ادامه دادم و بهش گفتم:

+ عطا اون شرکتایی که دارن روی سیستم جَمینگِ مربوط به پرتاب ماهواره کار میکنند میدونی چه شرکتایی هستند؟

یه کم با عینکش ور رفت و گفت:

- نه نمیدونم !!!

+ پس همینایی که اسم شرکتاش و افرادش و که میشناسی، همه چیزش و دقیق مشخص کن، و بعدش یا به من یا به عاصف عبدالزهرا خبر بده.

خندید و گفت:

- چشم. به روی چشم. دیگه چیکار کنم؟

لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم:

+ مطلب بعدی اینکه با حراست اینجا هماهنگ کن که از همین الآن تا زمان پرتاب ماهواره، از شرکت ها و موسسات دیگه که روی بعضی قسمت های این ماهواره دارن کار میکنند حق ورود به اینجا رو ندارن. چون همه چیز باید توی کنترل باشه. اگر مطلبی هست بیرون از اینجا باید بهتون برسونن. این خیلی مهمه.

اگر کاری داشتن بیان توی محوطه پارکینگ اینجا، با همکاراتون و برسید. از گِیت به این ور حق ورود نداره کسی.

- چشم دیگه؟

+ همین. نامه این موضوع و میگم بچه های ما بزنن برا اینجا. تو هم بهشون بگو.

قهقه ای زد و گفت:

- خانومت چی میکشه از دستت.

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۰۴
  • ۴۳ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات