مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

گوشی و‌ سیم کارت مربوط به عملیات ترکیه رو،  من و عاصف تحویل حسین احمدی دادیم برای از بین بردنش. با احمدی خداحافظی کردیم و اون برگشت سر موقعیتش و ماهم نیم ساعت بعدش عازم ایران شدیم.

فرودگاه ایران.


فهرست - قسمت قبل


بهزاد و سید رضا اومدن دنبال من و عاصف و از همون کنار پله هواپیما اسکورت شدیم و بعدش خارج شدیم از فرودگاه.

توی مسیر بودیم که سیم کارت و باطری گوشی مربوط به ایران و گذاشتم توی گوشی و روشن کردم دیدم فاطمه شیش هفت بار زنگ زده. زنگ زدم بهش. چندتا بوق خوردو جواب داد:

+ سلام علیککککممممم خانوم خانوما. خوبی؟

- سلام عزیزم. فدایت. تو خوبی؟ معلومه کجایی؟

+ من؟!

- اوهوم.

+ مشغول کارم دیگه. دنبال یه لقمه نون حلال.

- کُشتی ما رو بخدا با این نون حلالت. کی میای خونه؟

+ میام.

- الان کجایی واقعا؟ چرا انقدر باهام سرد حرف میزنی؟

+ خب معلومه دیگه. کجا باید باشم.؟

بعد برای اینکه قائله رو بخوابونم و گیر نده هی، آروم بهش گفتم:

+ خب معلومه دیگه توی قلبتم.

- اون که صد البته و جاتون خیلی هم خوب است حضرت آقا. باشه . نگو. ولی جدیدا خیلی مرموز شدیاااا. نمیگی به من کجایی.

+ عجب آدمی هستی بخدا. من که بتونم میگم. الان نمیشه. ماموریتم دیگه فدات شم، آخه کجا باید باشم مگه؟ امروزم میام خونه.

- باشه. پس ایرانی دیگه؟

+ آره فدات شم.

- راستی، دیشب که همه چیزو به هم زدی. برای امشب یا فردا شب مهمونی بگیریم همه رو دعوت کنیم؟

+ امشب میشه، ولی. اومممم. من خستم. ماموریت بودم. الانم توی ماموریتم. میشه بگیریم امشبااا. نمیگم نمیشه. ولی به نظرت برای فردا شب بزاریم بهتر نیست؟ اینطوری منم سرحال ترم.

- محسن باز فردا شب نزنی زیرش؟ دوباره نگیری نری این طرف و اونطرف آبرو ریزی بشه؟ من دیگه روم نمیشه بگم ببخشید بازم نشده چون آقامون دوباره ماموریت براش پیش اومده هاااا. واقعا روم نمیشه دیگه جمعش کنم موضوع رو. دیروزم کلی خجالت کشیدم تا کنسل کردم. بخصوص موقعی که به دوستامون زنگ زدم.

+ دیگه اون دست من نیست خانم. کارم اینطوره دیگه.

- باشه عزیزم. چشم میزارم برای فرداشب. پس تا شب همدیگر رو میبنیم دیگه؟

+ آره عزیزم. به شبم نمیرسه. یکی دوساعت دیگه میام احتمالا. الان یه وسیله ای هست باید ببریم جایی بدیم بعدش میام.

-  عاوووولیه آقایی. زود بیا.

+ فعلا قطع کن پشت خطی دارم. خداحافظ.

- محسن دو دیقه صبر کن. کارت دارم. شب داری میای خونه برای طوطی فلفل سیاه بگیر.

+ ول کن الان فاطمه. پشت خطیم از اداره هست. من الان وقت این چیزا رو ندارم که. اما باشه، تونستم میگیرم یه جوری حالا. الآن قطع کن. خداحافظ.

- بداخلاقققق. خداحافظ.

پشت خطیم و جواب دادم دیدم مرتضی هست. یکی از نیروهای خوب و از شاگردای من توی دانشکده تشکیلاتمون بود و من و عاصف پیشنهاد دادیم به حاجی که توی مرکز 034 (صفر سی و چهار) توی خونه امن بابت هدایت این پروژه مربوط به شناسایی سیگنالای مزاحم کمکمون کنه. جواب دادم پشت خطی رو:

+ سلام. بله.

- سلام آقاعاکف. مرتضی هستم.

+ جانم مرتضی بگو.

- حاج کاظم گفتند بهتون خبر بدم که قطعه رو ببرید 50-20 (بیست - پنجاه) و تحویل بدید به آقا عطا.

+ چشم. فقط یه زحمت بکش ، یا به یکی از بچه هامون بگو، و یا اینکه خودت ، لطف کنید برید برای من یک کیلو فلفل سیاه بگیرید.

با تعجب گفت:

- فلفل سیاه؟؟؟!!!

+ بله فلفل سیاه. جزئی از ادویه جات هست و طوطی هم خیلی دوسش داره. فعلا یاعلی.

- باشه چشم.

چهل دیقه بعد رسیدیم به منطقه ای که نزدیک سکوی پرتاب ماهواره بود. رفتم فوری دفتر عطا.

نکته: عطا یکی از صدها متخصصین صنعت فضایی و پرتاب ماهواره به فضا، در جمهوری اسلامی بود که این بار این پروژه افتاده بود دست اون، و از قضا دوست صمیمی منم بود.

در زدم و بعدش وارد شدم.

+ سلام علیکم.

- سلام عاکف جان. رسیدن بخیر. چطوری؟

رفتم جلو و دست دادم بهش.

+ قربانت. بیا اینم از قطعه. بهانه دیگه ای نداری که؟

- یه لحظه صبر کن.

گوشی دفترش و گرفت و زنگ زد به یک نفر و بهش گفت:

«به مهندس مجیدی بگید فوری بیاد دفتر من.»

بعد اومد دوباره پیشم و همینطور که توی دفترش ایستاده بودم گفت:

- عاکف تو خیال میکنی من واقعا بهونه دارم؟ من دنبال چه بهونه ای میتونم باشم. واقعا در مورد من این فکر رو میکنی؟

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۱۰/۰۳
  • ۳۸ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات