مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - سری دوم - قسمت 18

چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

مدتی هست که یکی از بازدیدکنندگان محترم، کمر بسته به منفی دادن به پست های منتشر شده در مهربانستان!

فقط خواستم بگم اگر نقد و یا مشکلی هست میشه در بخش نظرات هم مطرحش تا در موردش صحبت بشه :)


فهرست - قسمت قبل


اگه نشدم باید یه فکری به حال تنهایی فاطمه زهرا کنم. چون دیگه داره واقعا اذیت میشه. سنشم کمه و هر روز نمیشه با مهمونی و خرید و تفریح، سرش و گرم کنم. من باز سرکار و ماموریت و پیش رفیقام هستم و یا اداره هستم و سرم گرم هست. اون طفلک توی خونه از بس تنها مونده و بدون من رفته بیرون، پوسیده.

اومدم توی اتاق و دیدم خسرو و بچه هاش توی بغل همن. یه دختر داشت و یه پسر. خانمشم کنارش نشسته بود. وقتی خسرو و زن و بچش و دیدم خیلی به هم ریختم . چون معلوم نبود چی میشه آخر این ماموریت.

گفتم:

خسرو بلند شو. بسه وقت نداریم.

خانواده خسرو جمشیدی رو، علی اکبر آورده بود اینجا. به علی اکبر گفتم ببرشون فوری. وقتی خواستن حرکت کنن که برن، دم گوش علی اکبر گفتم سریع از منطقه دورشون کن، چون میخوایم از خونه خروج کنیم.

اونا رفتن و من و بهزاد و خسرو هم رفتیم سمت فرودگاه.

توی مسیر فرودگاه بی سیم زدم به واحدهای مستقر در اونجا، که ما داریم میریم سمتشون.حواسشون باشه و سالن فرودگاه و پوشش بدن. که یه وقت خدایی ناکرده اتفاقی نیفته. چون یه جاسوس باهامون بود. امکان داشت هر لحظه دشمن بفهمه و بخواد اون و نجات بده.

وقتی رسیدیم ، توی فرودگاه پاسپورت من و خسرو توسط همکارامون به دستمون رسید. اسم و فامیلی خسرو جمشیدی برای خروج از کشور مهرداد توکلی بود.

توی فرودگاه، خسرو توجیه شد که نباید از کنار من تکون بخوره. مطمئن بودم برای ما تیم سایه و رهگیری گذاشتن و منم به روی خودم نیاوردم. چون قانون کارمون این بود. و بهترم بود. چون اگه میخواست جاسوسی که کنارم هست فرار کنه یا علیه من کاری کنه، بچه های رهگیری گیرش میاوردن.

حاج کاظم بهم زنگ زد گفت من دم در سالن ورودی پروازهای خارجی فرودگاه هستم. بمون دارم میام چون کارت دارم.

شیش هفت دقیقه بعد رسید و سلام علیک کردیم و به بهزاد که کنارم بود گفت:

جمشیدی رو بگیر ببرش اونطرف تر بایستید با عاکف حرف دارم.

ازمون دور شدن و بهم گفت:

- عاکف موبایلت و از الآن خاموش کن و باطری و سیم کارتشم در بیار، ولی همراه خودت ببر. عاصف چند ساعت زودتر از شما پروازش انجام شده و اونجا مستقر هست.

+ صبح پس غیبش زد فرستادیدنش اونور؟

- آره. از قبل بلیط گرفته بودیم براش و هماهنگ بودیم. ببین عاکف جان، شما هم به محض رسیدن به ترکیه، توسط بچه های ما میرید سمت عاصف و بهش دست می دید. توی فرودگاه ترکیه هم شخصی به نام حسین احمدی هست با کد 580 که از بچه های خودمونه و اونجا مستقر هست. از ساعت پروازتون باخبره. حواست باشه عاکف. با عاصف هم هماهنگ شده که به هم دست بدید اونجا. عاصف مجهز به سلاح هست. تو اسلحت و کجا گذاشتی؟

+ توی دفترم داخل گاوصندوق اداره هست. چون گفتی خروج دارم امروز، همون صبح که رفتیم جلسه گذاشتم دفترم.

- خوب کاری کردی.

+ راستی حاجی، حسین احمدی رو ببینم.

حاجی هم بی سیم زد به اداره و گفت: «580 و بفرستید توی قفسم.» بچه های اداره هم عکس و فرستادند روی لب تاپ حاجی.

حاجی به مرتضی گفت: «لب تاپم و بیار بیرون از کیف».

لب تاپ و آورد بیرون و کد لب تاپش و وارد کرد و عکس و نشونم داد. حاجی گفت تصویر رو به ذهنت بسپر. بعدشم بی سیم زد اداره، گفت: «پر بدید از قفس».

بچه ها هم پاک کردند عکس و از لب تاپ حاجی. چون کد و همه چیزش و داشتند و میتونستن توی لب تاپش بچرخن. بچه های سایبری تشکیلات، عکس مامور امنیتی ایران و که در ترکیه مستقر بود و قرار بود هم و ببینیم، پاک کردن. وقت خیلی کم بود. خلاصه بعد از یک ساعت پرواز ما هم انجام شد و رفتیم سمت ترکیه.

حدود یک ربعی از پرواز گذشته بود که توی آسمون بودیم، به خسرو جمشیدی گفتم:

+ ببین خسرو، انقدر باید این اسم و فامیلی جدیدت و که مهرداد توکلی هست، تکرارش کنی تا توی ذهنت بمونه و برات ملکه بشه و گاف ندی. تو از این به بعد مهرداد توکلی هستی. نه خسرو جمشیدی. خسرو جمشیدی مُرد. باید فراموشش کنی.

آهی کشید و گفت:

- اگه میتونستم این کار رو کنم، حتما اینکار رو میکردم و باهاش یه زندگی تازه ای رو شروع میکردم. از نو همه چیز و می ساختم.

+ اگه رسیدیم ترکیه کارت و درست انجام بدی من بهت قول میدم تا آخر عمرت مهرداد توکلی بمونی و راحت پیش خانوادت زندگی کنی و هر روز زندگیت تازه باشه.

دیدم میخنده. بهش گفتم:

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۰۹/۲۱
  • ۵۵ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات