مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

رفتم بالای پشت بوم ساختمون و زنگ زدم به فاطمه. دیدم جواب نمیده. زنگ زدم خونه. دیدم جواب نمیده. همینطور توی حال خودم بودم و از تماسم به فاطمه دو سه دیقه گذشته بود که دیدم خودش زنگ زد. جواب دادم:


فهرست - قسمت قبل


+ سلام عسل خانم. خوبی فاطمه جان؟

- سلام عزیزم. خوبی محسنِ من؟

+ ممنونم خانم. کجایی شما، دوبار بهت زنگ زدم. تلفن خونه رو جواب ندادی. موبایلتم جواب ندادی.!

- داشتم برای امشب از حالا خونه رو ردیف میکردم. بعد جاروبرقی روشن بود نشنیدم. ضمنا داشتیم وسیله های شام و آماده میکردیم با خواهرت.

+ اعه. مگه چخبره.

- وااااا. محسن؟ دست شما درد نکنه دیگه! تازه میگی چخبره؟ هیچچی. فقط امشب سالگرد ازدواجمونه.

+ جااااان ؟!

- عجب آدمی هستی تو محسنااااا. پاک یادت رفته. دیشب تا حالا باز نیومدی خونه، با دوست جونات و حاج کاظم بودی، ما رو فراموش کردی با مرام. لوتی. مشتی. جوانمرد. عشقم مگه دیروز عصر صحبت نکردیم درمورد مهمونی امشب.؟

یه لحظه گوشی و از گوشم فاصله دادم و با کف دستم محکم زدم به پیشونیم. چنان صدایی داد که فاطمه هم صدا رو شنید از پشت خط. اصلا یادم رفته بود سالگرد ازدواج من و فاطمه هست امشب. بهش گفتم:

+ فاطمه زهرای من!

- جانم

+ عسلم

- جانم

+ خانمم

- ای جون دلم. بگو.

+ خانم

- مرض بگو دیگه.

+ یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟

- وااای محسن. خب بگو ببینم چیه دیگه. تو یکی دیگه کشتی من و.

+ خانم راستش یه ماموریت پیش اومده شاید دو سه روز نباشم.

- محسننننننن. اَه. اَه. اَه. بس کن دیگه تو رو خدا. یعنی کل این اطلاعاتی ها مردن فقط تو زنده ای؟

+ آقااااا. جان اون مادرت، جان اون بابات. جان اون داداشت. جان اون مرده و زندت، من کوچیکتم، انقدر این اسم کوفتی و پشت تلفن نیار. برای ما شر درست نکن.

- خب چشم. عصبی نشو حالا، دوباره یادم رفت. از بس حرص میدی من و دیگه. محسن من الآن چه خاکی توی سرم کنم. امشب خواهرات و مادرت و داداشات و فک و فامیلات و فک و فامیلای من و پدر و مادرم و رفیقای من و تو دارن میان اینجا. چرا گند میزنید تو و اون تشکیلاتتون و سیستم کاریتون، توی زندگیمون.؟ الآن من جلوی مردم چی بگم. تو نمیتونستی صبح زودتر بهم خبر بدی؟

+ خب الآنم صبح دیگه.

- الان چیکار کنم. میشه این و بهم بگی؟

+ هیچچی کنسل کن.

- همین؟ به همین راحتی؟

+ فاطمه جان، عزیزم، من تا فردا پس فردا. میام. اونوقت مهمونی کوچیک میگیریم. حالا چخبر بود دوتا اتوبوس آدم دعوت کردی؟

- محسن فردا نیای چی؟ دلم گرفت اصلا یه هویی. حالا اینجا میری یا اونجا؟ (منظور فاطمه این بود داخلی هست یا خارجی هست ماموریتت)

+ فاطمه زهراجان، ببین، داری دیگه خیلی میپرسی. قرار نبوداااا.

- باشه بابا. نخواستیم بگی. رمزی هم باهات حرف میزنیم جواب نده. انگار سی آی اِی و موساد و اینتلجنت سرویس دارن همین الان میشنون.

+ جونم به تو. چقدر خوب و با مزه هم اسماشون و میگی. از کجا میشناسی اینارو. ضمنا از کجا میدونی نمیشنون. کاری نداری؟ دیگه داری زیادی اسم میاری پشت تلفن.

- نترس. شماها خطتون توسط اونوریا رصد نمیشه.

+ می دونم ولی.

- محسن؟

+ جان. چیه بگو. کشتی من و. بی محسن بشی الهی.

- دیوونه. خدانکنه.!! محسن؟

+ جانم فدات شم بگو.

- دوسِت دارم عزیزم. فقط برگرد زودتر. همین.

+ مخلصتم. ان شاءالله.

- محسن.

+ جان دلم.

- یه اعتراف.

+ فدات شم، بگو زودتر. کلی کار دارم. چیه اون اعترافت.

- راستش و بخوای اگه گاهی اوقات پشت تلفن زیادی باهات حرف میزنم برای اینه که دلم تنگت میشه. برای اینه کم پیشمی. برای اینه دنبال یه بهونه ای هستم یه حرفی بندازم وسط و هی کش بدم اون حرف و با بهونه های مختلف باهات بحث کنم و سر به سرت بزارم، تا بیشتر باهات حرف بزنم. ازم دلخور نشو. چون تو تکیه گاه من هستی.مرد زندگیمی.

+ الهی دورت بگردم. من نوکرتم خانم. شرمندتم که کم پیشت هستم.

- الهی فدات شم. خدا بزرگه. همین که هم و دوست داریم با این همه سختی ها، خدا رو باید شکر کنیم که هنوز بینمون محبت هست. برو به کارت برس عزیزم. مزاحمت نمیشم.

+ چشم. ممنونم که هستی.

- مراحمی. یاعلی

قطع کردیم. توی دلم گفتم خدایا، من نمیدونم تا فردا بر میگردم یانه. شاید اونور شهید شدم. اگه شهید شدم که هیچچی.

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۰۹/۲۰
  • ۵۰ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات