مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

بابت تاخیر در انتشار این قسمت از همه دوستان عذرخواهی میکنم.


فهرست - قسمت قبل


بعد از این مکث 10 پونزده ثانیه ای، بهش گفتم:

+ چی میخوای؟ خواستت و بگو.

- میخوام از خانوادم حمایت بشه.

+ خسرو، بهت قول میدم وقتی برگشتی بخاطر این کار بزرگت برای همیشه پیش خانوادت باشی و در کنارشون زندگی کنی. بهت قول میدم. با مقامات بالا هم حرف میزنیم. ببین خسرو، من این قدرت و دارم که برات اینکار رو کنم. وقتی این قدرت و دارم یعنی اختیارشم دارم. یعنی سیستم و تشکیلات این اختیارات و به من در مورد تو میده. چون هدف ما کمک هست به دیگران. میتونیم برات تخفیف مجازات بگیریم.

- اگه بر نگشتم چی آقا عاکف؟

+ بهت قول میدم خسرو. به شرافتم و به خاک پدر شهیدم قسم، تا آخر عمرم، و تا آخر عمرِ خانومت و بچه هات، ازشون حمایت کنم و چیزی کم نزارم براشون.

- میتونم یه امشب و پیششون بمونم؟ حداقل بزارید توی این خونه امن بیان و باهم باشیم؟

+ داری کلافم میکنی خسرو جمشیدی.دیگه باید فهمیده باشی با این اطلاعاتی که الان بهت دادم و فهمیدی پروژه ما چیه،  تا آخر این عملیات حق نداری از کنار من تکون بخوری. وگرنه بیچارت میکنم. تنها کاری که میتونم کنم اینه که تا آماده شی میگم بچه هامون برن خانوادت و بیارن همینجا باهاشون خداحافظی کنی. آماده ای برای این کار؟

- آره.

+ پس میگم برات لباس بیارن. الانم برو همینجا یه دوش بگیر تا خانوادت میان مرتب باشی پیششون. بعدش میریم سمت فرودگاه تا از پرواز جا نمونیم.

خسرو رفت دوش بگیره و منم اومدم بیرون و زنگ زدم به حاج کاظم.

چندتابوق خورد و جواب داد:

+ سلام حاج کاظم. عاکف هستم.

- سلام میشنوم.

+ شخص مورد نظر برای همکاری آماده هست.

- عاکف مطمئنی ازش؟ یه وقت قصد فرار نداشته باشه؟

+ آره حاجی مطمئنم، چون خانوادش براش خیلی خیلی مهم هستن. فرار هم توی کارش نیست. فقط یه زحمتی بکشید بگید پاسپورتش و بیارن بچه ها فرودگاه. ضمنا یکی از بچه ها رو بفرستید بره خانوادش و بیارن اینجا همدیگر و ببینن.

- چندلحظه وایسا.

همینطور که گوشی دستش بود به یکی از همکارا که سیدرضا اسمش بود و پیشش بود گفت:  «پاسپورت خسرو آمادس؟»

سیدرضا هم گفت: « آره. با اسم مستعارشم ردیف شده. »

حاجی هم بهم گفت:

- از سیدرضا پرسیدم. میگه آمادس. میارن فرودگاه بهت تحویل میدن.

+ ممنونم فقط سریعتر. فعلا خداحافظ.

حدود نیم ساعت بعد، بچه های اداره خانواده خسرو جمشیدی رو با یه ماشین شاسی بلند کاملا دودی و پرده کشیده شده که اونا هم نتونن بیرون و ببینن که خونه و موقعیت مکانی ما کجاست، آوردن خونه امن شماره 6 که ما مستقر بودیم.

بچه ها زنگ زدن بالا و گفتم بیاریدشون بالا تا همدیگر و ببینن.

خیلی صحنه عجیبی بود. وقتی خسرو و بچه هاش همدیگر رو دیدن زار زار گریه میکردند. منم تنهاشون گذاشتم توی اتاق و اومدم بیرون. فقط به بچه های اتاق دوربین سپردم که زیر نظر بگیرن تحرکات خانم و دوتا بچش و که یه وقت چیزی بهش نرسونن.

رفتم بالای پشت بوم ساختمون و زنگ زدم به فاطمه. دیدم جواب نمیده. زنگ زدم خونه. دیدم جواب نمیده. همینطور توی حال خودم بودم و از تماسم به فاطمه دو سه دقیقه گذشته بود که دیدم خودش زنگ زد. جواب دادم:

ادامه دارد ...


کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش (خیمه گاه ولایت) که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

  • تلگرام: https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
  • اِیتا: http://eitaa.com/kheymegahevelayat
  • سروش: http://sapp.ir/kheymegahevelayat
  • ۹۷/۰۹/۱۹
  • ۴۳ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

مستند داستانی امنیتی عاکف

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات