مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف قسمت چهل و هفتم

خیلی جدی اومدم وسط حرفش و یه کم لحنم و تند کردم و گفتم:

+استاد محترم شما متاسفانه در تور جاسوسی دشمن قرار گرفتید. منم مامورم که هم از جان شما حفاظت کنم و هم اینکه آگاهتون کنم. شما زیر نظر ما هستید. الان حتی آب خوردنتون هم زیر نظر ما هست. فقط چندنکته رو عرض میکنم:

یک: انگار نه انگار فهمیدید که در تور اطلاعاتی دشمن قرار گرفتید و انگار نه انگار که ماموران امنیتی ایران از این قضیه با خبرن. ما نمیزاریم به جان شما آسیبی وارد بشه. فقط هر کاری که میگن انجام میدید.خیلی عادی رفتار میکنید.هر اطلاعاتی که میخوان دست و پاشکسته بهشون میدی. به اندازه سوالشون جواب میدی نه بیشتر. من به شما قول میدم صحیح و سالم بَرِتون گَردونم داخل حاک ایران. حتی به قیمت از دست دادن جون خودم و زیر مجموعم و همکارام باشه. فقط به حرف من گوش کنید. حتی به قیمت لو رفتن من بشه. حتی به قیمت ریختن خونم بشه.

ضمنا الان که شما اومدی بیرون یکی از بچه های ما یه کتابچه رو میبره تا چنددیقه دیگه داخل اتاقتون پشت سیفیون دستشویی میزاره. ما دیگه نمیتونیم باهاتون فعلا ارتباط بگیریم ولی زیر نظرید. تموم ارتباطاتتون با طرف مقابل و اتفاقات و پیشنهادات جدید و مینویسید و میزارید لای اون کتاب و همونجایی که ما گذاشتیم. خودمون بقیش و بدست میاریم. شما فقط عادی جلوه بدید همه چیزو. هروقت هم پیام جدید برات اومد از طرف اونا، بنویس برامون روی کاغذ و بعدش بزار لای کتاب و برو بیرون نیم ساعت.حله؟؟

یه چند ثانیه ای مکث کرد و معلوم بود کُپ کرده.

دوباره بهش گفتم:

+استاد محترم بهتون گفتم حله؟؟ وقت من و نگیر چون سیستم عصبیم میریزه به هم.

آب دهنش و قورت داد و با صدای لرزون گفت:

_حللله.

+خودم به وقتش گوشی جدید با سیمکارت جدید میرسونم بهتون و باهم کانکت میشیم. منتهی آخرین حرفم اینه، و باید این رحف و کاملا جدیش بگیری. بکشون اینارو ایران. بقیش با ماست. نشد خودت و بکشون ایران. تمام.

قطع کردم. زنگ زدم به850 گفتم موقعیت؟؟ گفت داره میاد سمت هتل منم پشت سرشم.

گفتم خیلی مواظب باش.

الحمدلله همه چیز داشت درست پیش میرفت. به محمد یه کتاب دادم بلافاصله برد توی اتاق استاد زیر تخت گذاشت. لای کتاب هم براش پیغام ریزی گذاشتم:

ما اینجاییم ولی اینجا نیستیم.

چند روز به همین شکل گذشت. استاد هم از اتاقش بیرون نمیرفت. تا اینکه یه روز دیدیم  850 زنگ زد از لابی هتل که چندنفر با ماشین شیشه دودی و تشکیلات خاصی اومدن داخل هتل.

ده دقیقه بعد 850 خبر داد اون افراد سوار ماشین شدند رفتند. یه هویی گفت:

_ عاکف____850____عاکف با تو ام صدام و داری؟؟ عاکف___850 ؟؟!!

+چیشده850؟؟

_استاد ایرانی داره میره بیرون. دستور چیه؟

+با حفظ شرایط حفاظتی امنیتی برو دنبالش.

بلافاصله خودم بلند شدم، رفتم با کارتی که داشتم زدم در اتاق استادو باز کردم. چون درهای هتل کارتی هست و قفلی نبود. ماهم سیستم اون و هک کرده بودیم.

در پوشش یه مهماندار رفتم داخل بلافصله با اسید و جارو رفتم داخل دستشویی به بهانه نظافت. دست انداختم پشت سیفون و کتاب و گرفتم. دیدم لای کتاب صفحه334 برامون یه پیغام گذاشته:

قرار هست بریم اتریش. مکان تغییر کرد.

براش توی یه کاغذ ریز نوشتم همه چیز عالیه تو فقط  به هر سازی میزنن برقص.

برگه رو گذاشتم همون صفحه334.

برگه نوشته اون و برداشتم و آروم اومدم بیرون . فوری رفتم داخل اتاقمون.

خیلی استرس داره کارامون وقتی به دشمن نزدیک میشیم.

✅ سه روز بعد...

حدود ساعت9 صبح بود که 850 که مستقر در لابی هتل بود و داشت نوشیدنی میخورد مثلا، بهم خبر داد متی والوک داره وارد هتل میشه. بهش گفتم آماده باش. احتمالا باید پرواز کنیم همراشون. چون همه چیز آمادس. اگر امروز نشه باید دوباره بلیط بگیریم.

بعد از حدود نیم ساعت 850 بهم خبر داد که والوک و اون استاد ایرانی از آسانسور اومدن بیرون.

بلافاصله به اون یکی از بچه های برون مرزی که پیشم بود گفتم منم دارم میرم. بغلش کردم و بوسیدمش. گفتم به امید دیدار.

بعد بهش گفتم من دارم میرم. منتهی یه کاری باید بکنی. میری اتاق استادایرانی پشت سیفیون توالت یه کتاب هست ببین نوشته ای برای ما جدیدا گذاشته یانه؟ اگر بود اون و به حالت شعر دربیار برام کد کن بفرست.


👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

🌐 @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۲)

  • chefft.blog.ir 💞💕
  • ان شاء الله
    حتما
    پاسخ:
    :)
  • chefft.blog.ir 💞💕
  • ممنون بخاطر ادامه داستان
    پاسخ:
    خواهش میکنم
    به امید خدا سعی دارم بعد از ماه مبارک سری دوم رو هم منتشر کنم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    آخرین نظرات