مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت سی و چهارم

دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت سی و چهارم

فرودگاه مهرآباد تهران آوریل 2017

ساعت09:30 دقیقه صبح بود. از بچه های ضدجاسوسی خبر رسید سوژه وارد کشور شده. بلافاصله رفتم وضو گرفتم و دو رکعت نماز استغاثه خوندم. از حضرت زهرا خواستم کمکم کنه.

بعد از اینکه نمازو خوندم و صدبار یا مولاتی یافاطمه اغیثینی رو گفتم، سرم و بلند کردم و چند خط روضه خوندم توی دلم و چندبار هم به سینم زدم. خلاصه صفایی کردم با این روضه کوتاه.

یاعلی گفتم و بلند شدم رفتم پشت سیستم. بلافاصله وصل شدم به بهزاد. فورا خواستم بیاد اتاقم.

اونم خودش و کمتر از چهار دقیقه رسوند اتاقم. براش همه چیزو توضیح دادم و خوب توجیهش کردم. گفتم ببین پسر، میخوام کاری کنی کارستون. سوژه ای که روش کار کردیم و آمارش و خودت هم تاحدودی در آوردی، وارد کشور شده. میخوام سرتیمِ هسته ی رهگیری بشی. میخوام از دشمنی که الآن توی خاکمونه یک لحظه غافل نشی و حتی آب خوردنش و پلک زدن و خیره شدن به مکان های خاصش و هم برام گزارش کنی.

چند دیقه ای توجیهش کردم. از قبل هم برنامه ریزی کرده بودیم که توی فرودگاهِ ایران، محمد نَقی ماموریتش تموم بشه و جایگزینش وارد عمل بشه. جایگزینش کار سختی نداشت فقط باید متی والوک و زیر نظر می گرفت تا تیم اصلی که بهزاد سرتیمش بود وارد عمل بشه.

بلافاصله وصل شدم به جایگزین محمد نقی که اسمش علی اکبر بود.

+سلام علی اکبر، وارد گود شدید یا نه؟

_سلام حاجی جان، آره داریم رصد میکنیمش.

+مراقب باشید. میدونم کارتون و بلدید تو و بچه های دیگه. ولی حواست باشه.

_چشم حاج عاکف.

+با دستور من گروه رو واگذار میکنی هروقتی که بهت گفتم. میخوام جایگزین بفرستم.

_چشم... مطیعم.

+الآن دقیقا کجایید؟

_بعد از فرودگاه سوار ماشینای تاکسی که دم فرودگاه بود شد و همینطور اومده. الانم حوالی، ولیعصریم با سوژه.

بلافاصله مانیتورینگ بزرگی که توی اتاقم بودو  روشن کردم و یه تماس گرفتم با بچه های کنترل راهبری تشکیلاتمون، گفتم دوربین خیابون ولیعصر فیلمِ آنلاینش و روی صفحم میخوام.

ظرف 20 ثانیه فرستادن دیدم ترافیک سنگینی هست.

پیش خودم حساب کردم گفتم اگر بهزاد و بخوام بفرستم با این ترافیکی هم که هست حدودا  20 دقیقه بعد پیش سوژه هست و میتونه اون و بگیره زیر چتر خودش.

به بهزاد گفتم پاشو برو سمت خیابون ولیعصر، سر تقاطع سوم وایسا. با ماشینم نرو. با موتور برو. تن کلاه ایمِنیتم دوربین نصب کن. یادت نره؟
گفت نه حاجی حواسم هست.

این ما بین به ذهنم رسید اون الان میره هتلی که از قبل براش تدارک دیدن ، یا شایدم خودش میره انتخاب میکنه. به هر حال از غیر این دوحالت خارج نیست.

ولی احتمال دادم اون اول به یه استراحت نیاز داره. توی ایران و این که تلفن هم نداره. پس قطعا از تلفن هتل استفاده میکنه یکی دو روزی رو تا یه خط گیر بیاره. یا براش بیارن.

بعد از یک ربع بهزاد پیام داد هستم سر تقاطع سوم.

فوری بی سیم زدم به علی اکبر:

+ دویست و پنجاه____ 110


_ 110 به گوشم.

+موقعیت دقیق؟

_تقاطع سوم خیابون ولیعصرو حدود3دقیقه هست ازش عبور کردیم.

+مشخصات خودروی سوژه رو بفرست روی سیستمم از لب تاپت.

_چشم فقط چندلحظه؛؛

بعد از 40 ثانیه صدای پیغام مانیتورم در اومد.

👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">