مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و نهم

جمعه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و نهم

یه چیزی به ذهنم رسید.

به داخل خاک ایران پیام فرستادم:

110_101 : غذا روی اجاق هست؟ میخوام وقتی اومدم با کباب بزنم.( 110 من بودم و این کد یا همون متنی که فرستادم یعنی من دارم میام ایران.)

101_110 : مهمون حبیب خداست. کی ازشمابهتر؟

وسیله هام و جمع کردم و به حسینی زنگ زدم برام بلیط تهیه کنه. باید منتظر می موندم خودش بلیط و بیاره. حالا میخواست یک دقیقه دیگه بشه، یا اینکه100 روز دیگه. باید منتظر میشدم.

دیدم بعد از 3ساعت خودش اومد درِ خونه ی امنی که توش مستقر بودم. در ورودی باز بود و اومد داخل حیاط . در ورودی به سالن خونه بسته بود و در زد. از پشت در دیدم خودشه درو باز کردم. گفت فردا صبح پرواز دارید به سمت ایران. هم دیگرو بغل کردیم. گفتم تا کی باید بمونی اینجا؟
گفت: هرچی خدا بخواد. فعلا توی ماموریتم. منتظر باشید صبح میام دنبالتون.

بیشتر ازاین نمیتونستم بپرسم. چون اصول کار اطلاعاتی امنیتی همینه. نباید حتی همکارت هم خبر داشته باشه چیکار میکنی. این سوالم از روی دلسوزی و برادری بود.

بیخیال...

منم هدفم شناسایی مکان مورد نظر و شخص مورد نظر بود که خداروشکر یه روزه انجام شد.

اون روز تا فردا صبح نشستم آنالیز کردم اوضاع رو که ایران رفتم باید دست به کار بشم و اقدام کنم و اینکه چیکار کنم و...

صبح حسینی اومد دنبالم. من و برد فرودگاه و از هم خداحافظی کردیم.

پروازم نیم ساعت با تاخیر انجام شد. ولی خلاصه از گِیت پرواز رد شدم و سوار شدم وخوابیدم تا خود ایران.

تهران پاییز1395

تاکسی های دم فرودگاه رو سوار شدم. خودم نخواستم بچه های اداره بیان دنبالم . مستقیم رفتم خونه امنی که برام تدارک دیده شده بود از قبل. اونجا منتظرم بودند.

کد ورودی رو دادم و وارد شدم. یکی از بچه های تشکیلات که اونجا مستقر بود بهش گفتم: «برو بالا یه سجاده آماده کنید نمازم و بخونم.» نمازم و خوندم و بهم گفتند حق پرست و حاج کاظم طبقه بالا منتظر هستند.

لب تاپ و برداشتم و رفتم بالا. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم آقای حق پرست قرار بود آخر قصه رو بشنوید.. اما انگار عجله داشتید درسته؟

_عجله که خیر جناب عاکف، ولی خب این آخرِ بخش اول بود.!

+بله درسته.

حاج کاظم گفت:

_چیکار کردی؟

+عرض میکنم خدمت دو بزرگوار.

+بسم الله الرحمن الرحیم...

طبق ارتباطی که با متِی والوک داشتم  و صحبتهایی که اون درمورد پروژه های علمی و تحقیقاتی داشته و درمورد ارتباطش با ایرانی های داخل و اون دوتا آدمی که من توی شرکتش دیدم که فارسی حرف میزدند و تصاویر مستندش رو فرستادم برای شما در ایران، باید عرض کنم تیمی رو باید تشکیل بدم که روی پروژه سوار بشه.

خودم از اینجا چک کنم کارا رو. اون گفته ایمیلش و به کسانی که میخوان کار تحقیقاتی و پژوهشی کنند بدم و باهاش ارتباط بگیرن. باید دست به کار بشم.

باید یک نفرو یا خودمون بفرستیم جلو تا باهاش مذاکره علمی کنه و یا اینکه منتظر بمونیم ببینیم خودشون چه شخصی و میخوان شکار کنند.

یه کم دیگه باز براشون از آنالیزهایی که توی این سفرکوتاه داشتم گفتم. قرار شد بریم اداره. سه تایی رفتیم اداره و از هم جدا شدیم و هرکی رفت دفترش.

فورا با پیمان و سیدرضا جلسه گذاشتم. اون نفر سومی هم که توی آب نمک خوابونده بودمش، همچنان نگهش داشتم و وارد معرکه نکردمش تا به وقتش.

اومدن دفترم و نشستیم.

شروع کردم:

👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات