مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت نوزدهم

شنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت نوزدهم

مانیتورو خاموش کردم.

سریع اومدم روی تخته وایت بُردِ دفترم اسم آدمایی که نیاز داشتم و نوشتم.
بهترین کار این بود ، با تیمی که همیشه باهاش راحتم و خم و چمِ کارو داره و با من میتونه خوب مَچ بشه کار کنم.

باید پیش بینی آینده رو هم میکردم. اگر حریف الآن توی خاک ما باشه. یا اگر الآن....!!!

بماند. بگذریم. نباید به اما و اگرها توجه میکردم.

یکی از بچه هارو که بعدا می فهمید کی هست گذاشتمش توی آب نمک بمونه ، تا به وقتش ازش استفاده کنم.
بلافاصله مانیتورم و روشن کردم با 2 نفر ارتباط گرفتم.

اولی سیدرضا متخصص امورِ جنگال(جنگ الکترونیک و سایبری) و دومی هم پیمان. به پیمان خیلی نیاز داشتم. چون توی واحد ضد جاسوسی بوده.

با هردوتاشون از روی مانیتور حرف زدم. ساعت 17:00 بود. 17:7 دقیقه هم که اذان بود. گفتم 20 دقیقه بعد از نماز مغرب و عشاء باشید دفترم.

راس ساعت17:27 دقیقه خداروشکر هر دو اومدن.

نشستیم دور میز جلسات توی دفترم.

شروع کردم...

بسم الله الرحمن الرحیم.
سلامتی امام زمان روحی فدا و امام خامنه ای حفظه الله صلواتی عنایت کنید.

زمان جلسه 30 دقیقه هست همکارای عزیز...

ممنونم که تشریف آوردید. روی پروزه خاصی که کار نمیکنید؟ جواب دادند:
_در حال حاضر خیر. چند روزی هست که تموم شده.

اما بعد...

چیزی رو که میخوام عرض کنم جناب برادر پیمان تا حدودی در جریان هستند،  چون با بنده در جلسه با آقای حق پرست حضور داشتند. ولی باید عرض کنم که سیدرضاجان برای در جریان قرار گرفتن پروژه خوب دقت کن و حتی شما جناب پیمان دوباره دقت کن.

براشون توضیح دادم که این تعداد آدم و سر فلان قضیه ، توی فلان پرونده ، تشکیلاتمون اونارو دستگیر کرده.

اما منابع ما در یکی از کشورها خبر دادند که حریفمون میخواد دوباره این پرونده رو ادامه بده. این که دشمنمون هر روز داره چنین کاری رو میکنه و به دنبال توقف علمی کشور ما وجاسوسی از دانشمندان و مسئولین و متخصصین ما هست شکی در اون نیست، ولی چرا در ادامه همون پروژه؟ نمیدونم. باید بررسی کنیم.
با اسناد و مدارک خوب براشون توضیح دادم

کلی حرف زدم و اوناهم نظرشون و گفتند و بررسی کردیم توی همون تایمِ کمِ نیم ساعت. جلسه تموم شد.

پیمان و سیدرضا که داشتن میرفتن به سیدرضا گفتم تو بمون کارت دارم. پیمان جان شما برو.
بهش گفتم توی پرونده که داشتم مطالعه میکردم، به ایمیلی برخوردم که درواقع یک ایمیل کاری هست که دعوت به یک پروژه ی تحقیقاتی میکنه. با این پروژه ی تحقیقاتی به شخص مورد نظر میگه صاحب یک شغل پردرآمدی می شوید.
آدرس اون ایمیل و بهت میدم برو بررسی کن. ببین چی دستگیرت میشه. منتهی پیش بینی من این هست که باید غیر فعال باشه.
با بررسی هایی که خودم کردم و شاخکِ اطلاعاتی من و بعضی کارشناس ها، انگار یه چیزی بهمون میگه. اونم اینکه این آدمی که داره چنین کاری میکنه و چنین دعوتی رو میکنه یه خرده مشکوک هست.

آدرس و بهش دادم. خداحافظی کردیم و رفت برای شروع کار. باید می رفتم دوباره برای چندمین بار پرونده رو مطالعه میکردم.
دوساعتی گذشت. حدودا ساعت هشت و نیم شب بود. دیدم سیدرضا ارتباط گرفت باهام و گفت میخوام ببینمت حاجی. گفتم من یه سر میرم خونه 15 یه بازجویی هست انجام میدم بر میگردم.ده شب اداره هستم.  اون موقع بیای دفتر هستم.
ساعت 22:30 دقیقه همان شب

سیدرضا زنگ زد دفترم گفت اومدی؟ گفتم آره چنددیقه ای هست. بیا منتظرم. اومد و نشست و شروع کرد:

👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️


↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات