مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت دوازدهم

شنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت دوازدهم

حرکت کردیم اومدیم تا دمِ در حیاط که بهم گفت:

_ بیرون نیا. فقط یه لحظه سرت و بیار بیرون سمت راست کوچه جلوی L90 اون سمند و که مشکی هست ببینش!!! توش محافظات هستند.لحظه به لحظه مراقِبِت هستند. خیالت تخت. دوتا تیم دونفره هستند. ساعتاشونم خودشون عوض میکنندو هماهنگن. تیم دومت فردا بهت اضافه میشه. یا توی اداره میبینیشون یا هرجایی که هستی بهت ملحق میشن. من باید برم فعلا یاعلی.

نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته. ولی سپردم به خدا. بدون اینکه به محافظا توجه کنم، خداحافظی کردم با عاصف.

رفتم پیش خانوادم. فکرم دوباره مشغول شد. خلاصه اون ساعات و لحظاتِ مهمانی رو تا شب به هرنحوی بود گُذَروندَم.

فاطمه خیلی خوشحال بود. ولی من از درون پوکیده بودم.

شب ساعت 9 که شام و خوردیم، با فاطمه تصمیم گرفتیم بریم یه سر خونه پدرو مادرش.

اومدیم بریم، دیدم طفلک محافظا هم آماده شدند. یه لحظه خندم گرفت. رفتیم خونه پدرش، برادرا و خواهرای فاطمه هم بودند. تا ساعت 12 با خانواده فاطمه بودیم و کلی بگو بخند داشتیم. منم الکی میخندیدم. چون هم خسته بودم و هم فکرم مشغول بود. نمیخواستم هیچ کی بفهمه.

به فاطمه اشاره زدم کم کم بریم. پدرخانمم متوجه شد گفت:

_آقا سید محسن بعد شش هفت ماه اومدی خونمون دوساعت نشستی داری میری؟

فاطمه گفت: باباجون آقا محسن خیلی خستس تازه امروز از راه رسیده و ماموریت بوده. باشه ان شاءالله شبهای آینده میایم خدمتتون شام یا ناهار اینجا می مونیم. الآنم دیروقته شماهم باید بخوابید. مادر خوابش میاد.

از تیز بودن و درک همسر در شرایطهای ویژه که فاطمه داشت خوشم اومد. کمتر زنی به این چیزا توجه میکنه اونم وقتی پیش فک و فامیل خودش هست.

خداحافظی کردیم از خانوادش اومدیم خونه.

اذان صبح بیدار شدیم و با فاطمه نماز خوندیم. یعنی فاطمه نمازش و پشت سر من خوند. یه چند خط روضه خوندم و گریه کردم و چندبارهم گفتم حسین حسین حسین حسین زدم به سینم. یه چند خط من و فاطمه باهم قرآن خوندیم.

بعدش رفتم همینطور که فاطمه روی سجادش نشسته بود، روی پاهاش دراز کشیدم.

گفتم:

+مخلص فاطمه خانم

_چطوری لوسِ من؟

+خندیدم و گفتم نوکرتم بانو.. مارو نمیبینی خوشحالی؟

لبخند تلخی زدو گفت:

_چه کنم کار دگر جز صبر، یاد نداد استادم..

+قربون این استاد و شاگردش برم.

خندید و گفت:

_ای بی حیا.. قربون دختر مردم میشی که چی بشه.

گفتم:

+خب این دختر مردم تو هستی که الآن خانم من هستی دیگه. همه زندگیم هستی دیگه. همه عمر هستی. راستی فاطمه یه چیزی، یکی از همکارام، بهزاد اسمشه.

_خب..

+ ازم خواسته با حاج کاظم درمورد مریم خانم صحبت کنم برای امر خیر. از دختر حاجی خوشش اومده.

_جدی؟

+آره. باور کن.

_خب صحبت کن دیگه.. امر خیر هست اشکالی نداره. پسره رو چقدر میشناسی؟ فردا پس فردا داستان نشه برامون بعد ازدواج تو زرد از آب دربیاد.

+نه خانم.دوسالی میشه میشناسمش و توی تشکیلات خودمونه. منتهی ما واسطه ایم. معرفی میکنیم و بقیش با خود حاج کاظم و خانوادش هست. به ما ربطی نداره دیگه. ما فقط معرفی میکنیم. بچه ی باجَنَمی هست. منتهی میخوام قبل اینکه با حاجی حرف بزنم، تو اول با حاج خانم حرف بزنی، ببینی اوضاع چطوره و دخترشون اصلا میخواد الان ازدواج کنه یا نه. بعدش اگه اوکی دادن من میرم با حاجی حرف میزنم اگر صلاح بود.

_باشه آقایی، به روی چشام. حالا هم بلند شو از روی پاهام محسن جان برم صبحونه آماده کنم بخوریم باهم.


✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">