مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت هفتم

چهارشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۷:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت هفتم


ولی نظر و دستورِ تشکیلات و مقامِ بالاتر و  تیم مشورتیِ کارشناسان بر اینه که تو، چون جوون با تجربه ای هستی و عقلِت بیشتر از سنت کار میکنه، و سابقه ی ماموریت های طولانی رو داری و خوب امتحان پس دادی، باید حضور داشته باشی. عاکف جان، پسرم، اینجا خیلی از بچه ها مشکل تورو دارن و خانماشون هم مشکل فاطمه رو.


ولی نمیتونیم منافع ملی و جونِ مردم و امنیت خارجی و داخلی خودمون و فدای خواسته های زن و بچه هامون کنیم. متوجه ای چی میگم که؟


+آره حاجی. ولی باور کن...


حرفم و قطع کردو گفت:


_میدونم، تو مشکلی نداری. فاطمه مشکل داره با این وضعیت. اون با ماموریت های طولانی و خارجی تو مشکل داره و نمیدونم چیکار باید کرد. حق داره به نظرم. ولی کاری هم نمیشه کرد. منم بهش حق میدم.


به تو هم حق میدم. من خودم نمیتونم 3 روز از زینب خانم دور باشم. تو هم که 6 ماه از فاطمه دور بودی.اونم چی، برای چهارمین بار. قبلشم که توی عراق نزیک بود افسرای اطلاعاتی سیا روی تو هملیات ربایش انجام بدن که خداروشکر زود فهمیدیم اما خب یه جای دیگه توی درگیری تیر به قفسه سینت خورد. تا پای شهادت رفتی.


یه هویی یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم دیر شده..گفتم:


+حاجی من باید برم پیش حق پرست(معاونت خارجی) گزارش کار بدم.


_برو.. بعدا بِهم میرسه و میخونم.


+پس حاجی، فعلا یاعلی.


_یاعلی


یه توضیحی هم بدم اینجا براتون، حاج کاظم معاون تشکیلات هست. معاونت خارجی یکی از رده ها هست که مربوط به عملیات های برون مرزی میشه. یعنی کشورهای خارجی.حالا میخواد اروپا باشه، یا آسیا. یا در قلب فلسطین اشغالی.


سوار آسانسور شدم رفتم دفتر معاونت خارجی و به مسئول دفترش گفتم اومدم گزارش کار بدم به حاج آقای حق پرست.


گفت چندلحظه.


میخواست هماهنگ کنه، حاجی از داخل داشت با دوربین می دید، دکمه قفل درِ اتاقش و زدو منم بدون اینکه به دفتر دارش نگاه کنم کَلِه کردم رفتم داخل.


+یا الله، سلام علیکم.


_ سلام حاج عاکف. چطوری جوون. بفرما بشین.


رفتم جلو گزارش و گذاشتم روی میز حق پرست. رفتم عقب ترو نشستم روی مبل اتاقش. خیلی خسته بودم. توی فکر فاطمه و حرفاش بودم.
حق پرست یه دستش چای بود و یه دستش گزارش من. به شوخی بهم گفت سوغاتیت فقط اینه؟


لبخندی زدم و چیزی نگفتم بهش.


توی دلم گفتم توی جنگ حلوا خیرات میکنند مگه برات یه بشقاب بگیرم بیارم بخوری.


یه چند دقیقه ای بخشی از گزارش 32 صفحه ای من و خوند و بهم گفت خسته نباشید. میتونید برید.


تعجب کردم و گفتم:


+حاج آقا ببخشید، ظاهرا کارم داشتید دیگه، درسته؟


_درسته، ولی خسته ای برو.


+نه بفرمایید، میشنوم.


_در مورد یه ماموریت هست. باید بررسی کنن بچه ها، بعدا عرض میکنم.


دلم آشوب شد. گفتم جواب فاطمه رو چی بدم. شاکی میشه. دیگه واقعا اذیت میشه. خداحافظی کردم و اومدم توی حیاط محل کارم. دیدم سیدرضا و بهزاد ایستادند هنوز. گفتم بچه ها چرا نمیرید خونه؟؟ ساعت اداری هم تموم شده. برید دیگه.


دیدم بهزاد میگه:


👈 ادامه دارد....


✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی


⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

🌐 @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">