مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیست و سوم

يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و سوم

خودم و رسوندم پایین. نفهمیدم چطوری رفتم. سریع رفتم بالای سر اون آدمی که تیرخورده بود. دیدم یه لباس کارگر ساختمونی تنش هست. به خانم محافظی که بود گفتم چرا زدیش؟
گفت:
_ایشون با اسلحه داشتن می اومدن سمت ما. تا خواستم به برادرا بیسیم بزنم درماشین و باز کردند، منم مجبورشدم شلیک کنم.
مات موندم. توی دلم گفتم این دونفر بی ارتباط با تیم ترور من نیستند.هردوتاشون باهمن به احتمال قوی.

فورا دستور دادم آمبولانس بیاد و  مجروحی که نمیدونستیم کیه ولی خیلی خیلی مشکوک بودو ببره به بیمارستانی که بچه های ما توش مستقر بودن.

همسایه ها زنگ زدن پلیس اومد. فورا با ادارمون هماهنگ کردم. جریان توضیح دادم. گفتم به نیروی انتظامی بگید و نامه نگاری کنید که دخالت نکنند و واگذار کنند به خودمون. فورا از محل دور شن. حدود 17دیقه بعد خبر دادند که هماهنگه. نیروی انتظامی هم رفت.

چندتا از بچه های خودمون اومدن سر صحنه. من یه لحظه یاد فاطمه افتادم. بهشون گفتم من بر میگردم. رفتم پیش فاطمه که خونه همسایمون بود. دیدم نشسته و حالش خوب نیست. خانمِ همسایمون پیشش بوده و بهش داشته آب قند می داده. رفتم پیشش گفتم بلند شو بریم.

فورا خانمای حفاظت و گفتم خانمم و می برید خونه مادرم. از اونجا تکون نمیخوره. مگر اینکه با خودم هماهنگ کنه و من با شما هماهنگ کنم که چیکار کنید. و شماهم چشم بر نمی دارید از اونجا و کاری نمیکنید مگر با هماهنگی خودم. درگیر نمیشید با حریف اگر اومد سمتتون. یه تیم سایه از برادرا براتون میزارم تا درگیری احتمالی رو اونها مدیریت کنند.

فاطمه گفت:

_میخوام کنارت بمونم.

بهش گفتم بلند شو بیا کارت دارم. رفتیم یه کنارتر ایستادیم و آروم بهش گفتم:

+نمیشه فاطمه جان. برو خونه مادرم. استراحت کن. اونجاهم هیچچی نگو. اگر پرسید چرا این وقت شب اومدی اینجا؛ اونم تنهایی، بگو یکی از همکارای محسن من و رسوند. چون برای محسن کاری پیش اومد. نگو خونه اینطور شد.

به هر حال رفت. زنگ زدم به علی که توی خونه من مسلح منتظر بود.

گفتم: «چه خبر؟»

_حاجی وضعیت مثبت هست.

+خداروشکر. درو ببند. دزدگیرو فعال کن بیا پایین.

زنگ زدم به حسین که روی پشت بام بود.

+چه خبر حسین؟

_حاجی خبر خاصی نیست. الحمدلله همه جا سر سبزه و درختا بادی رو احساس نمیکنن.

حرکت کردیم من و علی و حسین رفتیم بیمارستانی که بچه های ما اونجا بودند. رفتم دیدم سیدعاصف عبدالزهرا اونجاست. به محض رسیدن گفتم خبر جدید میخوام عاصف.

_هیچ، فعلا که توی اتاق عمل هست. تیرخورده نزدیکه قفسه سینش.

+تصویرش و دادید برای شناسایی؟
_آره. منتظریم.

+منتظریم چیه؟ یه بیسیم بزن ببین چیکار کردند.

_عاکف جان آروم باش. چشم. بهشون الان میگم.

دیدم خودشون عاصف و پِیج کردند: عاصف/ مرکز___ عاصف/مرکز!
_مرکز بفرما.
+عاصف جان هویت  فرد مورد نظر شناسایی شد. فرستادیم توی قفسِ تو.

+مرکز ممنونم. فقط بیشتر تلاش کنید ببینید دیگه چی میاد دستتون.

عاصف لب تابش و از توی کیفش درآورد و روشن کرد. دیدیم  به به، طرف مارهفت خط بوده.

دکتر که از همکارای تشکیلات خودمون بود از اتاق عمل اومد بیرون و گفت بریم اتاقم.

با عاصف رفتیم اتاقش.

نشستیم دکتر شروع کرد به توضیح دادن. گفت: « تیر نزدیک دریچه قلبش خورده. دعا کنید زنده بمونه.»
گفتم: «دکتر احتمال زنده موندنش چقدره؟»
_نمیدونم. نمیتونم درحال حاضر جوابی بدم. چون خون زیادی هم ازش رفته.

با عاصف اومدیم بیرون. گفتم:«عاصف تو که گفتی برادرامون توی حزب الله لبنان دارن بررسی میکنن. گفتی خونم و دارند اینجا مراقبت میکنند. پس اینا چیه؟»


عاصف جواب نداشت بده. گفت بزار بررسی بشه. صبور باش عاکف جان.

من و عاصف رفتیم اداره.
اون شب نفهمیدم تاصبح چطور گذشت. دائم از دوتا خواهرای اداره و برادرایی که نزدیک خونه مادرم بودن که فاطمه اونجا بود اعلام موقعیت و وضعیت میگرفتم.

حتی یکی از بچه ها پشت بیسیم خسته شد و محترمانه گفت:«حاج آقا شما خودتون و اذیت نکنید. استراحت کنید و آروم باشید.خبری شد خودمون به اولین نفری که خبر میدیم شما هستی.»

صبح نمازم و خوندم. بعد از نماز، زیارت عاشورا و دعای عهد و قرآن خوندم. چشام باز نمی شد. یک ساعتی رو توی دفترم روی مبل خوابیدم.

دیدم تلفن دفترم زنگ میخوره. تلفن و برداشتم، حاج کاظم بود.


+سلام حاج کاظم.

_سلام. فورا بیا اتاقم. از روی مانیتور نمیخوام باهات حرف بزنم.

کلافه و خسته هووووففففی کشیدم و رفتم دفترش. در زدم و وارد شدم.

+سلام حاج آقا. مخلصم.

_سلام.بشین.

تانشستم گفت:

_خیلی احمقی!!!

+ کی من!! چرا ؟!!


👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️


↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات