مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت بیستم

دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم

#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیستم

سیدرضا زنگ زد دفترم گفت اومدی؟ گفتم آره چنددیقه ای هست. بیا منتظرم. اومد و نشست و شروع کرد:

_عاکف جان ایمیل برای شخصی به اسم متی والوک هست. یه سری ارتباطات کاری و ایمیل های تحقیقاتی و بازار یابی و... هست. من برسی کردم مو به موف منتهی چیز مشکوکی ندیدم که بخوام بگم کد بود یا مشکوک بود. ایمیل هم برای دوماه قبل دستگیری جاسوس های پرونده هست که ظاهرا این پرونده برای دوسال قبل هست.
+همین فقط؟

_آره حاجی.

_باشه ممنونم. برو یاعلی.

منم رفتم خونه اونشب.

فردا صبح اومدم اداره همون اول وقت با حق پرست که معاونت خارجی(برون مرزی) بود ارتباط گرفتم و بعد سلام احوالپرسی گفتم:

+میخوام یه خرده دستم توی این پرونده باز بشه. چون باید با امور بین المللی که زیرنظر شماست کار کنم. میخوام دستورات لازم و نامه نگاری های محرمانه رو انجام بدید.

_ باشه، ولی به خاطر حساسیت داخلی وخارجی پروژه، نمیتونم زیاد دستت و باز بزارم. چون امکان از بین رفتن پرونده هست.
+لطفا تلاشتون و بکنید حاج آقا. من با تمام نیرو به میدون اومدم. نمیخوام دستم  بسته باشه در کارم.

قبول کردم و خداحافظی کردیم.
اون روز چند تا کار بود توی اداره موندم انجام دادم و به بعضی بچه ها توی پروژه های کاریشون مشورت دادم و روز نسبتا آرومی بود.
تا همین جای کار خوب اومدیم جلو. نگاه به ساعت. دیدم باید برم، چون دیگه موندن به صلاحم نبود. کاری دیگه نمیشد انجام داد تا نامه نگاری ها انجام بشه و حق پرست خودش بهم خبر بده.

حرکت کردم برم سمت پارکینگ، توی راهرو اداره، عاصف عبدالزهرا رو دیدم.

بهش گفتم « عاصف  حقیقتش این مراقبت و حفاظت داره اذیتم میکنه. بگیرید قضیه رو تمومش کنید. میخوام روی یه پرونده ای کار کنم. دستم بسته میشه توی پرونده با این مراقبت ها.»

عاصف گفت:

_ حاجی یه کم دَووم بیار. برادرانمون توی حزب الله لبنان رهگیری کردند، دارن به نتایج مطلوبی میرسن.

+باشه عاصف جان.

زدم به بازوش و خداحافظی کردیم.

رفتم پایین دیدم تیم مراقبتم رسید. گفتند: «بیاید از این ماشین استفاده کنید.»

دیدم یه سمند هست.

گفتم:

+ پس ماشین خودم چی؟

_این ضدگلوله هست. ماشین شماهم امشب اینجا می مونه. لطفا سوئیچش و بدید. بچه هامون باید روی ماشین شما کار کنند تا موارد امنیتی لحاظ بشه. موتورش تقویت بشه. شیشه و بدنه ضدگلوله بشه و...

قبول کردم چون دستور سازمانی بود. موندم جواب فاطمه رو چی بدم اگر گفت ماشین خودت کجاست.؟! چون نمیخواستم هیچ وقت از تنش های کاری من باخبر بشه. البته من هر ازگاهی با ماشین اداره بنابردلایل امنیتی و ماموریت ها و مسائل سری که نمیتونم بگم میرفتم خونه ولی خب معلوم نبود چقدر طول بکشه این مورد جدید.!!!

بخصوص که اینجا بحث جانمون بود. البته سر این جریان، چون دشمن کثیفی داریم، و امکان داره بخواد گِرو کشی کنه باید مراقبت از فاطمه هم صورت میگرفت که خداروشکر ازوقتی بچه ها فهمیدن بادستور حاج کاظم از فاطمه هم دورا دور مراقبت صورت میگرفت. زمانی که توی خونه و بازارو مهمونی و... بود.

حدود بیست و پنج روز به این شکل گذشت.

یه شب ساعت 9:00 شب بود. باید میرفتم دنبال فاطمه. تیم مراقبتم سه تاموتوری بودند که یکیشون با موتور از جلو میرفت و دوتا دیگه باموتور از پشت سر می اومدند. البته به شکلی که فاصله حفظ بشه و همه چیز عادی باشه.

گوشی و دمِ درِ اداره تحویل گرفتم و اومدم بیرون زنگ زدم به فاطمه و چند تا بوق خورد جواب داد:

👈 ادامه دارد....

✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی

⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

↪️ @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۱)

ممنون از مطلب قشنگتون
پاسخ:
خواهش میکنم جواد آقا
با معرفی ما به بقیه دوستان، این مستند رو هم منتشر کنید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات