مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت هشتم

جمعه ۳ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۷:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت هشتم


دیدم بهزاد میگه:

_حاجی بریم توی ماشین بشینیم بهت میگم.

+باشه بریم.

رفتیم توی ماشین؛ دیدم بهزاد یه خرده هی طفره میره و مِنُّ مِن میکنه و  چیز خاصی نمیگه تا این که گفتم برو سر اصل مطلب برادر.
گفت:

_حاجی حقیقتش میخوام ازدواج کنم. گفتم خب به سلامتی ان شاءالله. چرا خجالت میکشی؟ دوساعته داری هی طفره میری!!

دیدم بازم بهزاد مِنُّ مِن میکنه..

سیدرضا اومد سرحرف و باز کنه گفت:
_حاجی حقیقتش...

گفتم سید اجازه بده خود بهزاد بگه..

گفتم:

+بگو بهزاد جان. میشنوم داداش.

_حاجی حقیقتش..من چند باری  که رفته بودم.. چجوری بگم، یعنی یه هویی شد. راستش و بخواید یه باری... اصلا ولش کن حاجی باشه بعدا... پیش شما استرس میگیرم.

_ای بابا!!! مسخرمون کردید شما دوتا؟؟ بگو ببینم چی شده؟

_حاجی راستش، من از وقتی که پدرم به خاطر بیماری سرطان فوت شد، مسئولیت خانواده رو به گردن گرفتم. سنم اون موقع17 بود. الآن25 سال سنمه. خداروشکر داداشم تازه وارد دانشگاه شده و همزمان داره با یه شرکتی توی کارای طراحی دکور کار میکنه. منم اینجا هستم و یه حقوق دارم که برای مادرم و خواهرم خرج میکنم. خداروشکر مشکلی نداریم.

چند وقت قبل خواهرم به لطف خدا با یه متخصص آنتی بیوتروریسم ازدواج کرد.

گفتم:

+ به سلامتی.. خبر خوبی بود...راستی گفتی متخصص بیوتروریسم؟ از بچه های مرتبط با اینجاست؟

_ بله. سر بعضی پرونده ها ازش استفاده میکنیم.

+خب بعدش...

_عرضم به حضورتون که، چند وقت قبل حاج کاظم حالشون خیلی بد شد. سر یه پرونده ای هم درگیر بودیم همه. شماهم که سوریه بودید. وقتی نیستید کار حاجی می لَنگه انگار.

نبودن شما و مریضی های حاجی،، مشکلات و سر پرونده قاچاق دختران فراری به کشورهای عربی بیشتر کرد.
همه از بالا تحت فشار قرار داشتیم و طبیعتا  این حساسیت ها و فشارها به حاج کاظم بیشتر وارد می شد که باید هرچه سریعتر این پرونده تکلیفش مشخص میشد.

حاجی رو با سلام و صلوات به خاطر حال بدش میاوردن اینجا و بعد از چندساعتی دوباره باید میرفت خونه.

بعد از چند روز  کارو پیگیری های شبانه روزی حاج کاظم با مقام بالا مشورت کرد و گفت من نمی تونم دیگه ادامه بدم درحال حاضر. پرونده رو میدم به قائم مقام معاونت(یعنی معاون خودش)
از بالا دستور اومد که به خاطر جنبه های اخلاقی و سیاسی و اطلاعاتی و ... که این پرونده داره، باید شخص حاج کاظم خودش ادامه بده.

حاجی هم ناچار قبول کرد. فقط با مقامات بالاتر از خودش هماهنگ کرد که توی خونه می مونه. از اونجا رسیدگی به امور مربوطه رو ادامه میده و نمیتونه دم به ثانیه باهاشون توی جلسه باشه و...

اولش موافقت نشد، ولی بعدا با یه سری حساسیت ها قبول کردند ولی بعدا حاجی رو یه مدتی منتقل کردند به خونه یِ امنِ 11  سمت بلوار پاسداران . حاجی تیمش و تشکیل داد و ماهم توی این تیم قرار گرفتیم.


قبل از اینکه ما منتقل بشیم به خونه امن، روز ها من و سید رضا یه خرده بنابر درخواست حاج آقا، برای مرور پرونده زودتر از 6 نفر دیگه که از اعضای کادر عملیاتی بودند میرفتیم خونَش. راستش اونجا چندباری دختر حاج آقارو دیدم.

(سیدرضا این مابین که بهزاد داشت تعریف میکرد زد زیرخنده)
یه نگاه به سیدرضا کردم. جا خورد.


گفتم:


+خب بعدش...


_راستش حاج عاکِف، من دختر حاج کاظم و دیدم چندباری. اونجاهم که بودیم گاهی اوقات برای پدرش داروهاش و که می آورد من میدیدمش. دختر خوبی به نظر می رسه. چجوری بگم. شرمنده ام.. ولی من مریم خانم و دوسش دارم. دختر با حیا و نجیبی هست.


👈 ادامه دارد....


✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی


⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات