مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

مستند داستانی امنیتی عاکف - قسمت ششم

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ - ۰۷:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت ششم


توی حیاط از سیدرضا و بهزاد جدا شدم.


وارد سالن ورودی کارمندان نهاد شدم. دستم و گذاشتم روی سیستمِ تایید هویت. صورتمو بردم جلوی دستگاه. تایید اولیه رو داد و رمز دادم وارد شدم.


بعدش مستقیم رفتم دفترم. خیلی خسته بودم. چند تا کاغذ با سربرگ و مُهر اون رَده ای که بودم و گرفتم و گزارش کاری نوشتم. همین طور نوشتم و نوشتم و نوشتم. سیستم عصبیم به هم داشت میریخت از اون وضعیت. یه 45 دیقه می شد داشتم می نوشتم.دستم درد گرفته بود. دیدم تلفن دفترم به صدا در اومد.


کُد روی صفحه رو دیدم، متوجه شدم کجاست.


گفتم یا حضرت عباس، بخیر کن. فهمیدن من اومدم الآن معلوم نیست با این تنِ خسته باید باز چه جلسه ای برم. باید سریع برم خونه. فاطمه الآناست که دیگه دادش در میاد.


تلفن داشت زنگ میخورد. جواب دادم تلفن و. مسئول دفترمعاونت خارجی بود.


_ آقای عاکف سلام برادر. خوبی؟  رسیدن بخیر !!


+سلام. بفرما؟


_مانیتورتونُ روشن کنید  بیاید روی مانیتور. حاج آقای حق پرست با شما کار دارن.


بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم.


مانیتور و on کردم و دیدم دست انداخته زیر چونَش حالش خوب بود انگار.


+سلام علیکم حاج آقا.


_سلام برادر عاکف.گزارش؟؟


+همونطور که مستحضرید تازه رسیدم و دارم مینویسم.. ان شاءالله می....


حرفم و قطع کرد و گفت:


_ پس سریعتر.


+ چشم. حاج آقا، فقط میتونم بدم مسئول دفترم بیاره.؟


یه تاملی کرد و گفت:


_میخوام باهات حرف بزنم بیا اتاقم. نمیخوام از روی مانیتور حرف بزنیم.


+چشم، میرسم خدمتتون.


مانیتور OF شد...


گزارش و نوشتم و در اتاقم و قفل کردم و داشتم میرفتم سمتِ اتاقش.


توی طبقه 8 اداره یه هویی چشمم خورد به حاج کاظم که داشت با عصا قدم زنان می رفت سمت آسانسور.حاج کاظم 56 سالشه ولی بخاطر شرایط بد جسمانی که بالاتر گفتم، مجبوره عصا داشته باشه و یه خرده تعادلش و حفظ کنه عین پیرمردها.


رفتم سمتش...


+سلام حاجی


_سلام عاکف جان.منتظرت بودم.( حاجی هم توی اداره من و به اسم اصلیم صدا نمی زد، حتی پشمون  یکی نبود. چون دیوار موش داره و موشم گوش داره.)


+حاجی شرمنده هستم. فاطمه دیشب زنگ زد، به حاج خانم. کلی گِلایه کرد. امروز فهمیدم. بابت اینکه بچه ها رو فرستادید موبایلم و  بیارن فرودگاه، بهم بدن، تا با فاطمه سریعتر صحبت کنم ، ممنونم.


آهی کشیدو گفت:


_خدا بیامرزه علیُ (پدر شهیدم و میگفت). اونم خیلی وابسته به مادرت بود.


گاهی اوقات خیلی سربه سرش میزاشتم به خاطر اینکه خیلی عاشق مادرت بود.


ببین عاکف جان، من حرفی ندارم و از خدامه تو برون مرزی نری. چون درون مرزی هم که میری من برات نگرانم. چه برسه خارج از کشور.
ولی توی بعضی مسائل از من کاری ساخته نیست، نه اینکه نباشه. میتونم با (......)حرف بزنم تو رو توی بعضی ماموریت های این چنینی قرار ندن.


ولی نظر و دستورِ تشکیلات و مقامِ بالاتر و  تیم مشورتیِ کارشناسان بر اینه که تو، چون جوون با تجربه ای هستی و عقلِت بیشتر از سنت کار میکنه، و سابقه ی ماموریت های طولانی رو داری و خوب امتحان پس دادی، باید حضور داشته باشی. عاکف جان، پسرم، اینجا خیلی از بچه ها مشکل تورو دارن و خانماشون هم مشکل فاطمه رو.


👈 ادامه دارد....


✍️ نویسنده: مرتضی مهدوی


⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️

🌐 @kheymegahevelayat_ir1

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">