مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانستان

در حال حاضر اینجا دفتریست که مَسندی شده تا نگاره‌های من ثبت شوند!

مهربانم آرزوست!...

پیرمرد مشکوک!

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۹

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

همین دیشب بود که عقربه‌های ساعت حدود 3 رو نشون میدادن!

مثل همیشه یکی از موقعیت‌هایی که وامیستادم، کنار ستونی بود که اشراف کاملی به درب ورودی برادران و خواهران داشت ...

یه جوری به ستون تکیه داده بودم که ایستادنم زیاد تابلو نباشه و جلب توجه نکنه. خیلی عادی و طبیعی. ولی خب داشتم رفت و آمدها رو چک می‌کردم.

به راحتی میشه از چهره یکی به رمز و راز شخصیتش پی برد. ولی خب هوا سرد بود و اکثرا شال و کلاه کرده بودن. پس از صورت‌هاشون چیزی دستگیرم نمیشد.

یه چیز دیگه میموند و اونم اینکه حرکات رو بررسی کنم. توی همین حال و هوا بودم که یه پیرمرد بدجوری نظرم رو جلب کرد.

یه پیرمرد مسن تقریبا 60 65 ساله که به تابلوسنگی که متن اذن دخول حضرت رو روش چسبونده بودن زیادی نزدیک وایستاده و زیر شال پاکستانی خودش داره دنبال چیزی میگرده!

فاصله اون تابلوسنگی تا ورودی بازرسی به 5 قدم هم نمیرسه، پس احتمال خطر بالا بود. نزدیک شدم تا دقیقتر بررسی کنم و اگر واکنش نامتعارفی داشت، فرصت کافی برای برخورد و جلوگیری داشته باشم. (خودتون منظور از واکنش نامتعارف رو که میدونید دیگه نیازی به توضیح نیست؛ مثلا یهو یه قمه از زیر شالش در بیاره و بره سمت بازرسی یا داره اون زیر سلاحی رو مسلح میکنه یا داره چاشنی و ...)

بدون جلب توجه تو ساعت 10 قرار گرفتم. اشراف کاملی داشتم، هم اشراف دیداری و هم عملیاتی. منتظر بودم تا بهانه‌ای برای خودم پیدا کنم درگیر بشم، حالا در حد عادی یا جدی!

از حرکت‌های دستش زیر شال فهمیدم که چیزی که دنبالشه کوچیکه و یکم درازه چون با یک دستش یک سرشو گرفته بود و با دست دیگش داشت طرف دیگش رو آزاد میکرد.

یکم نزدیکتر شدم. یهو جا خوردم!.

پیرمرد یه عینک شکسته که اگه بخوام توضیحش بدم تمام چهار قسمت عینک که دوتا دسته و دوتا چشمی داره به تار مویی وصل بود از لای شالش در آورد.

یک دسته عینک رو گذاشت پشت گوشش و شیشه رو روی چشمش! اون دوتا تیکه دیگه رو هم با اون دستش نگهداشت.

با همون قد خمیده شروع کرد به اذن دخول خوندن.

یه نفس راحتی کشیدم و داشتم به چیزایی که دیدم فکر میکردم که یه خط بود نظرم رو جلب کرد!

یه خانمی که وضع حجابش آنچنانی نبود، با غرغر داشت چادری که از دفتر امانات گرفته بود رو سرش میکرد که منه مرد، از اون بهتر یاد داشتم که چطوری باید چادر رو سرم کنم و حجاب بگیرم!!!

و این سوال برام پیش اومد که اعتقاد اون پیرمرد به امام رضا چی هست و اعتقاد این خانوم نسبت به امام رضا چی هست؟

  • ۹۷/۰۸/۲۴
  • ۴۳ نمایش | میـMiRـرزا

رمان امنیتی

نظرات (۰)

نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات